شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

نمی خوام دیگه هرگز وحشتی از جنس وحشت دیشب رو تجربه کنم. بابام بیدارم کرد که مامان یه ذره حالش بده داریم می ریم بیمارستان، بیدار شدی دیدی نیستیم نگران نشو. گفتم باشه و خوابیدم. نمی دونم چقدر بعد، یهو با وحشت پریدم از جام، حرف بابامو یادم اومد. رفتم تخت خالیشونو دیدم، پتو مرتب بود، نفس راحتی کشیدم، اوضاع اونقدرا هم بد نبوده پس. میگرن؟ زنگ زدم به بابا، صدای گوشیش از رو پاتختیشون اومد. زنگ زدم به مامان، بابا برداشت. -چیزی نیست فشارش افتاده. -همین؟ بیمارستان چرا پس؟ -یه طرف بدنش بی حس شده بود. الان دیگه چیزی نیست. یه حمله ی عصبی بوده فقط.

حمله ی عصبی؟ دعوای دیشب. جنون من. هر چی که از دهنم دراومد. تمام اون حرکات احمقانه. آخرین تصویرم از مامان مال تو آینه ی ماشینه، بی هیچ آرایشی، دور چشماش عجیب چروک بود. یهو حسی شبیه اون باری دارم که از درخت افتادم، با این تفاون که اون لحظه انگار تا بی نهایت ادامه پیدا کرده. می ترسم. عین چی می ترسم. و برخلاف همه ی ترسای به قول دوستم از سر سیری این روزها این ترس عجیب واقعیه. همینش بیشتر می ترسوندم. گوشی رو بر می دارم یکی بعد از اون یکی سمس می زنم به اولین کسایی که به فکرم می رسه. یکی بیاد منو بغل کنه. تو رو خدا بیدار باشین. هیشکی بیدار نیست. تو خونه هم شکیلا و آیدا خوابن. اولین باریه که تنهایی رو به این غلظت حس می کنم. این قدر که حتی اشکم هم نمیاد. چی کار باید کنم؟ برم بیمارستان؟ طاقت دارم مامانمو با لباس بیمارستان ببینم؟ ندارم، می دونم. می رم آشپزخونه هر چی ظرف تو ظرفشو هست درمیارم می ریزم تو سینک. فشار آّبو زیاد می کنم. با دست می شورمشون.

*

افطار مهمون داریم. مامانم حاضر نشده کنسلش کنه. گفت چیزی نشده که، برا چی به هم بزنیمش. برا چی به هم بزنیمش؟ جای تخته و رنده و بگینک پودرو نمی دونم. آشپزخونه به گه کشیده می شه. پنجاه تا شیرینی زنجبیلی می پزم، پونزده تا هم نیستیم.

*

دور میز نشسته یم همه. صدای اذان میاد. همه چی سر جاشه. همه از خوردنیا خوشحالن. جاش خالیه. از خود امروزم راضی ام. می  دونم اما که وقتی بیاد دعواهای دیگه ای در راهه. و دیگه، هیچ نمی خوام وحشتی از جنس وحشت دیشبو تجربه کنم.

   + شقایق ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :