شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

لا سی دو سی دو ر... دو سی.. لا

به سه سال دبیرستان فکر می کنم و پیش، و راهنمایی که سعی می کنم یادم نیادش. به این که چه ملغمه ی مسخره ای بوده م برای خودم، دوستی های سخت و فعالیت های تو گروهای مختلف و ارتباط هایی که بلد نبودم برقرار کنم و اعتماد به نفسی که نداشتم. به این که همیشه فکر می کردم قراره یه روزی یه کار فوق العاده بکنم و هرچقدر هم که به تعویق بیفته بالاخره یه روزی این کارو می کنم. یه وقتی حدودا فهمیدم اون کار چیه اما تنها فعالیتی که در راستاش کردم یه پروژه ی نصفه نیمه بود. هی نشستم برا خودم گفتم بله من می خوام هر کاری رو تا تهش برم و محض رضای خدا یه کارو الان نمی تونم نام ببرم که تا تهش رفته باشم. و الان هم هیچ کاری نمی خوام بکنم جز این که برم مهندسی گداخت هسته ای بخونم و بعدش هم بشم همون خانومه ی احمق تو تلویزیون که با یه کلاه خیر سرش "مهندسی" وایساده بود جلوی یه کارخونه و راجع به میزان بازدهی روزانه ی کارخونه شون زرزر می کرد. فقط مشکل اینجاست که این رشته اصن تو دفترچه وجود نداره. امیدوارم که گول نخورده باشم و رشته ی ارشد باشه فقط.

فقط دلم می خواد یکی بیاد کل این سه چار سالو بزنه تو سرم بمیرم و مجبور نشم بین این چیزای مسخره یکیشونو انتخاب کنم. نه فیزیک نه ادبیات حتی. خشمگین؟ مایوس؟ خسته؟ نه، فقط واداده م. تو اتاق مشاور موبایل یکی زنگ می زنه. آهنگ اصلی آملی یه. انگار داره می گه "ا..گه ام...اااا...". من وا داده م و چنان می زنم زیر گریه که نفسم بند میاد.

   + شقایق ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :