شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"آدما نمی تونن کاری برای تنهایی هم بکنن"، آره.

خیلی وقته که می خوام چیزی برای تو بنویسم. نه اینجا، دست نویس. معلوم نیست که کی ببینمت اما. دیگه حالم هم از موکول کردن هر کوفتی به بعدِ کنکور به هم می خوره.

"وقتی مجبور می شم منم از درس حرف بزنم بفهم چقد بده اوضاعم". اینو می گی و بیشتر از چیزی که فکر کنی می فهمم من. همون استیصالی که میل به بقا میاره. بقای هر چیزی؛ بقای یه باغ با کاشتن هر چیز ممکن توش، بقای یه قصه با حرفای مفت گذاشتن تو دهن شخصیتا، بقای یه شیوه ی زندگی با مردنِ توش.

همینه که می ترسوندم. این که تو، تن دادی به درس خوندن. به دانشگاه رفتن. به این که با من درباره ی تستای کدوم کتاب برا گسسته خوبه حرف زدن. می دونم، می گی اینا ابزاره، اینا واسه گول زدن بقیه ست، واسه روکاریه. می دونم که می گی هدف نمی شن هرگز، اما تهش اینه که تو با من درباره ی این حرف زدی. و فقط هم درباره ی این حرف زدی. منم همون بقیه ای ام که نیاز به روکاری دارم؟ این طوری می شه که اون یه بار شعر کودک و عروسک و هواپیما به محض این که تموم می شه منو به گریه می ندازه. که کجا گم شدیم ما. که وقتی سر عروسکو برگردوندیم طرف هم، نگاه خودمون کجا گم شد.

می دونی، بدترین وضعش این نیست که تو بری دانشگاه و از این همه گول زدن همه کم بیاری و همه ی زندگیتو ول کنی بشینی فقط فحش بدی. بدترینش اینه که تن بدی. که با همه راجع به گسسته حرف بزنی. و تو دلت هم خوشحال باشی که چقدر خرن همه، و چه خوب که به روشون نمیارم من. 

پروانه ای رو یادته، که تو بودی؟ اون شعر حافظ موسوی. بکنش از اون شعر. می ترسم بعدش بره و صاف بشینه روی ویرانه های باغ های تخیل ی که فروغ می گفت. می ترسم که ایمان بیاریم، به ویرانه های     باغ های     تخیل.

   + شقایق ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :