شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

استیصال پای خونه رفتنو ازم گرفته، بی هدف تو خیابونا راه می رم. یهو ولو می شم رو صندلی ایستگاه اتوبوس؛ کیف سنگین، مقنعه ی در شرف افتادن، یه شاخه مریم تو دستم. اسمسو جواب می دم و سرمو تکیه می دم به پشتی ایستگاه. بوی سیگار میاد. یه آقای پیر و یه آقای جوون، هر دو بی نهایت لاغر و بدون شک معتاد. هر دو دارن نگام می کنن. جواب اسمس میاد. لبام می لرزه. نگاشونو هنوز حس می کنم. چند تا اسمس دیگه. اتوبوسشون قرار نیست بیاد انگار. بلند می شم و هنوز درست از ایستگاه دور نشده اشک هجوم میاره. هق هق.

-خانوم...

هیشکی نیست. قطعا با منه. سرمو بر می گردونم. آقای جوون تو ایستگاهه.

-خانوم، اگه جایی رو ندارین که شب برین... بابام گفت بهتون بگم خونه ی ما هست، بی تعارف... زن و بچه هم هستن... اگه واقعا جایی رو ندارین...

نور اون قدر نبود که چهره شو درست ببینم. سعی کردم لبخند بزنم.

-آقا، خونه مون اون ور خیابونه. فقط می خواستم خستگی در کنم...

-به هر حال... ببخشید...

 

 

کجاست آغوش تو که تو شهر خودم هم این همه غریب به نظر نیام من؟

   + شقایق ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :