شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

...در بین آن جماعت مغرور شب پرست

یک لحظه چشم باز کردم، روبه روم تو قاب پنجره ی تاکسی تنها چیزی که می دیدم آسمون عجیب آبی تهران بود و نوک چنارای ولیعصر و البرز محکم ایستاده. خیابون نبود، آدم نبود، پلیسا نبودن، من بیشتر از از این حرفا فرو رفته بودم توی صندلی. جای سرمو روی شونه ت راحت تر کردم، و دوباره چشمامو بستم.

   + شقایق ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :