شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

بالاخره تاریک شده و آروم گرفته، آسمون. از صبح درازکشیده/ نشسته/ آویزون از/رو/از تخت می دیدمش که چطور جای غبارشو بارون شل و احمقانه می گرفت و بعد تگرگ می اومد دنبالش و باد و بعد یه بارون حسابی و بعد نمی دونم دیگه از کجا دوباره غبار. الان دیگه تاریک شده و آروم گرفته. من، این وسط، دوبار خوابم برده و سه بار به گریه افتاده م.

کتاب رو می ندازم پشت تخت و گوشیم رو خاموش می کنم و سر می دم روش. فقط یه چراغ سفید آزاردهنده روشنه تو اتاق. حال ندارم خاموشش کنم. سرمو فرو می برم تو نرم ترین کوسن، و سعی می کنم با وجود فشار پلکامو باز و بسته کنم. اذیت می شن فقط.

بلند می شم و جای خاموش کردن چراغ اون یکی رو هم که زرده روشن می کنم تا متعادل شه یه کم. نور انقدر زیاد می شه که چشمو می زنه. قبل از این که دوباره ولو شم رو تخت انگشتمو می کشم به شیشه ی پنجره. نوکش سیاه می شه، از غبار.

   + شقایق ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :