شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

قیامت می کند حسرت، مپرس از طبع ناشادم

داشتم می نوشتم: "من نمی خوام به جایی برسم که از سر یاس نقاب به سخره گرفتن زندگیو به صورتم بزنم." یهو فکر کردم کاری که الان می کنم، چیزی جز رقیق شده ی همینه؟ این طور به مسخره گرفتن کنکور و رشته ی دوم و قواعد معقول زندگی، در عین این که رسما برده شونم. چه تراژدی مضحکی.

یه باری نشسته بودم سر کلاس و با یه نفرت بی انداره ای به یکی از هم کلاسی هام نگاه می کردم که انگار چه کار کرده با من. بادم نیست دقیقا چی، احتمالا دربرابر خوشمزگی لوس معلم شوروشوق نشون داده بود یا همچین چیزی. داشتم همین طوری هم زرزر می کردم که مثلا حاضرم بمیرم اما مجبور نباشم سال دیگه با این سر یه کلاس باشم. یهو، "بیچاره اینایی که گیر ما می افتن". یهو ریختم. دیدم برا خودم به مسخره می گیرمش، چون حسودم به این که می تونه سر کلاس خوش بگذرونه، بی که فکر کنه چه معلم احمقی و چه بچه های الکی مشتاقی و چه هزار تا چیزِ هزار تا صفت دارِ دیگه ای. همه ش همینه، بلد نیستم زندگی کنم بعد می شینم به مسخره می گیرمش، که آره من اصن خودم نمی خوام عین آدم زندگی کنم.

تو جشن روز سمپاد مدرسه، یادته چقدر رقت انگیز بودم ناهید؟ "بیا ما هم دست بزنیم و خوشحالی کنیم". هه.     یادم نیست جشن قبلی رو با کی بودم، اما یادمه تمام طول جشن با خودخواهی به این فکر کردم که چقدر مضحک خوشحالن اینا. و هی یه چیزی با فونت ریز از جلو چشمام رد می شد که کاش منم می تونستم همین قدر مضحک باشم. امسال اما می مردم از حسرت این که کاش منم بلد بودم یکی از اینا باشم، همین قدر خوشحال، و نه لزوما مضحک، و نتیجه ش این چیز رقت باری بود که دیدی: بیا ما هم دست بزنیم!

این جمله ی از بیخ بیخود  مبارز محکوم به شکست ه هم از تو کتابا به ذهنم اومده گمونم، و صاف رسیده به این نتیجه که پس مبارزه نمی کنم تا شکست نخورم. به حکابت "یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد" اما، هیچ حواسم نبود هیچ وقت. به حکایت کرور کرور جنگجویی که نمی جنگن و شکست می خورن هر روز.

   + شقایق ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :