شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

وای...

وای... عالی بود! کلی اتفاق افتاد که دلم می خواد تعريف کنمشون. اوليش دزدی!

از باغ گل ها اومديم بيرون. شکيلا در صندوق عقبو باز کرد و گفت:"بابا! ساک من و شقايق کو؟" رفتيم پشت ديديم صندوق عقب خاليه! شکيلا ماتش برده بود. مامانم داشت می گفت که شناسنامه ها تو چمدون بودن و من گريه می کردم که سررسيدم و دفتر روزنامم و دفتر خاطرات کوچيکه که آخر سال بچه ها توش نوشتن و دوربينم تو اون کيف بوده و بابام هم داشت سعی می کرد ۱۱۰ رو بگيره!(چه طولانی شد!) هيچی. بالا خره يه کم اون ور تر چمدونو پيدا کرديم. ساک من و شکيلا رو دزده برده بود. يه سری لباس و مانتو و روسری هم از چمدون گذاشته بود تو همون ساکه. تنها چيزی که از اون ساکه مونده بود دفترای من بودن! احتمالا دزده با خودش گفته بود که دستنوشته های يه بچه دردرش می خوره!!! راستی تمام سوغاتی ها رو هم برده بود!

حالا جدا از اينا خيلی خوش گذشت. منم يه بار ديگه مامانمو نصف جون کردم. گفتم ميرم تو شيخ لطف الله و موبايلو از مامانم گرفتم. گذاشتمش رو سايلنت و نشستم يه گوشه که اصلا تو ديد نبود. هيچی! يه لحظه به ساعت نگاه کردم و ديدم بيشتر از يه ساعت گذشته و ۱۷ تا ميسد کال دارم! مثل اينکه اونا اومدن تو و انقدر گوشه بودم يا انقدر هول بودن منو نديدن!

وای چقدر نوشتم! جای همتون خالی بود!

   + شقایق ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :