شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

ساعت از یه جای دوری زنگ می زنه اما خفگی صداش از دوریش نیست. انگار بالشی چیزی روش باشه و نذاره صدا درست در بیاد. پتوی نارنجی مرتب شده رو تخت و آفتاب یه لکه ی نسبتا بزرگ روشن انداخته روش، اون تیکه ش به نظر چین خورده میاد. لیوان خالی آب سیبم یه وری افتاده تو آفتاب، سایه ش کوتاهه و کدر از تفاله های سیب. من، تکیه داده م به انبوه بالش ها. و سرم درد می کنه هنوز. امروز کتابخونه نرفتم.

حوصله م سر رفته. جامدادیمو بیرون ریخته م. من یه چسب بزرگ دارم که دلم می خواد باهاش یه کاری بکنم. هر چزی رو هم که بچسبونم خود چسبه انگار راضی نمی شه باز حس می کنم باید یه کار دیگه باهاش بکنم. اصن باید بردارم صفحه های تمام این کتابایی رو که هرروز پر می کنم تو کیفم می برم کتابخونه بچسبونم به هم. بعد فوری بخوابم که یادم بره چی کار کرده م. فردا صبح با زنگ ساعت پا شم کیفمو آماده کنم برم کتابخونه بشینم پشت میز و کتابمو باز کنم و، باز نشه. بعد یادم بیاد چی کار کرده م و چون هیچ کار دیگه ای ندارم برگردم خونه. اه آخه الانم که خونه م هیچ کاری جز ادامه دادن به حوصله سر رفتگیم نمی کنم. آفتابم که جابجا شده و لیوان خالی آب سیب دیگه سایه ای نداره.

ساعت هنوز زنگ می زنه. کسی نیست خاموشش کنه.

   + شقایق ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :