شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است و باقی ماجرا

حتی اسم کوچیکش رو هم نمی دونستم. قد متوسط، وزن زیاد، صورت گرد و کوچولو با چشم هایی ریز و براق، بینی کوچیک و خوش فرم و لب هایی برجسته با گوشه هایی رو به بالا -خندان-. برای من اون فقط خانوم خوشروی همسایه بود که همیشه مانتوهایی شبیه پانچو می پوشید و گاهی که می دیدمش به هم سلام می کردیم.

یه روزی بود اوایل دی. ساعت یک این حدودا. مامانم داشت تندتند ناهار می پخت تا بره دنبال شکیلا و من کتاب جزوه هامو ریخته بودم دورم و تو سر خودم می زدم که یکی زنگ خونه رو زد.

-دستم بنده ببین کیه..

پشت آیفون، صدای خانوم همسایه از شوق می لرزید:

-منم، قاف، فکر کنم یه کلید تو قفل شکسته کلید من تو نمی ره، می شه لطفا دربازکنو بزنین؟

به دیقه نرسیده بود که خانوم قاف پشت در ما بود، برای تشکر. تعجب کردم که چه طور سه طبقه رو دویده. خندان تر از همیشه بود، چشم های ریزش می درخشید و گونه های تپلش گل انداخته بود. داشت کمی این پا اون پا می کرد:

-امم.. مامان خونه نیستن؟

-چرا، آشپزخونه ست، دستش بنده.

مامانم از تو آشپزخونه داد زد:

-بفرمایین تو خانوم قاف، یه دیقه ای کارم تمومه..

یه تعارف الکی بود اما خانوم قاف با خوشحالی پرید تو خونه و درو بست. کیفشو گذاشت رو نزدیک ترین مبل و شالشو سر داد رو شونه هاش. نور چراغ بود حتما که افتاده بود تو چشماش وگرنه که چشم این همه برق نمی زنه...

مامانم در حالی که با حوله دستاشو خشک می کرد اومد تو هال. خانوم قاف مهلت نداد که کسی جای نشستن تعارفش کنه، تا چشمش به لبخند مامانم افتاد شروع کرد تندتند حرف زدن:

-وای خانوم بهرامی، از ظهر تا حالا به هرکی تونستم زنگ زده م اما تلفن نمی خوام دیگه، باید برای یکی چشم تو چشم تعریف کنم. خوبه شما خونه بودین وگرنه باید می رفتم پیش خانوم ر، اونوقت اونقدر حرف می زد که من نمی رسیدم هیچی بگم.. (دوباره یه برقی از چشماش می گذره)، وای می خوام یه چیز خیلی خوب براتون بگم... (می شینه رو همون مبلی که کیفشو انداخته بود روش و یه نفس عمیق می کشه، دستاشو چفت هم می کنه و می ذاره زیر چونه ش، صداش آروم می شه)، از آزمایشگاه میام... من یه نی نی دارم...

خانوم قاف رها شده بود رو مبل، مامان تبریک می گفت و من با بهت و شوق و حسرت خیره شده بودم به خانومی که تا همین دیروز فقط یه خانوم همسایه بود و حالا یه مادر واقعی.

چند دیقه بعد مامان عذرخواهی کرد که باید بره و دیرش می شه و من رفتم شکلات آوردم که اما من خونه م و بمونین شما.

***

دستامو قلاب کرده بودم پشت سرم و تکیه داده به پشتی مبل به خانوم قاف گوش می دادم که لحظه ای نمی تونست ساکت بمونه:

-بابام همیشه می گفت "نازلی تو یه دختر خواهی داشت یه روزی"، باور می کنی الان ذره ای برام فرق نمی کنه دختر باشه یا پسر؟ کلی رویا براش دارم اما می ترسم از این که براش رویا داشته باشم حتی، می ترسم بخوام ازش چیزی بسازم که قرار نیست باشه. پر از حسم، نمی تونی فکر کنی. اصن انتظارشو نداشتیم، انقدر که حتی مثبت بیبی چک رو باور نکردم اما از ظهر که جواب آزمایشگاهو گرفته م... وای، انگار همون لحظه شکل گرفتن چیزی رو تو خودم حس کردم. انقدر چیز هست که نمی دونم الان به کدومش فکر کنم... می دونی؟ سال هاست که می دونیم اسمش چیه، اما فعلا نباید کس دیگه ای بدونه...

نازلی، گفت و گفت و گفت. از یه جایی دیگه حتی نمی شنیدم چی می گه، فقط اونو می دیدم که دستاشو تو هوا حرکت می ده و همون جا آینده ی قشنگی رو که  برای بچه ش می خواد رسم میکنه. و چشماش می درخشه و می درخشه و می درخشه. تا یه روز قبل هیچی نبود انگار و یهو انگار چیزی توش شکل گرفت و یه عالمه حس باهاش اومد. و یکیش شاید ترس از دست دادن. یه لحظه با خودم فکر کردم که ترس و همه چی به جهنم، خوشبختی دقیقا یعنی همین زنی که الان روبروی من نشسته.

***

امروز از بیرون اومده بودم و ولو بودم رو تخت که مامان گفت "راستی، بچه ی خانوم قاف، نشد که بمونه..."

فورا چشمامو بستم که اشکام نریزه. تصویر چشمای درخشانی از ذهنم گذشت که تا دیروز مال یه مادر بود. می لرزیدم. اشک امون نمی داد.

   + شقایق ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :