شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

تمام عمر با این نگزانی زندگی کرده ام که آرزو داشتن، یا چیزی را به شدت دوست داشتن، باعث می شود خود را در وضعیتی آسیب پذیر قرار دهم. احتمال دارد پیش نیاید اما امکان آن زیاد است که چیزی را که بیش از همه دوست دارم از دست بدهم. وحشت "از دست دادن" همیشه با من بوده و همیشه هم با من خواهد ماند.*

تمام مدت نداشتن چیزی کابوس وقتی رو می بینم که به داشتنش معتادم و  ندارمش، و تو هر لحظه ی داشتنش، نه شوق داشتن، که هول ازدست دادنش پرم می کنه. و تن داده م به این حس دیگه، بی این که باهاش مبارزه کنم یا هرچی، تن دادنی آگاهانه که به یه جور لذت خودآزارانه منتهی می شه. مثل تمام اون ساعاتی که دراز می کشیدم تو باد زیر نوار نارنجیم، و به صدای جیر جیرِ همین الان ممکنه کنده شه ش گوش می دادم.

این طوریه که به جای "شب از شرابت و نامت دهان من پر شد"، "حالا توی این سرزمین، تو چیزی داری برای از دست دادن، من چیزی دارم برای به دست آوردن" تو مغزم می پیچه، هر وقت که به بودن تو فکر می کنم...

 

 

*مقدمه ی شب ایگوانا-تنسی ویلیامز

   + شقایق ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :