شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

دعوای خانوادگی به مثابه نامه ی سرگشاده

"چندان دخیل مبندکه بخشکانیم از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم

تنها

یکی درختم

نوجی در آبکندی."

بابای من یه باغ نارنگی داشت که وقتی خیلی جوون بود خودش همه ی درختاشو کاشته بود و بزرگ شدن دونه دونه شونو دیده بود. بابای من کلا آدمی نیست که دل به چیزی ببنده اما این یکیو، واقعا دلبسته ش بود. بعد سر جریانات تقسیم ارث و اینا این باغ رسید به یکی از عموهام. اونم معطل نکرد و قرار شد به زودی "زمینو صاف کنه" تا توش یه ویلا بسازه. خلاصه، همین طوری با مامانم نشسته بودیم چایی می خوردیم یهو من گفتم بیا یه زمین بخریم واسه تولد بابا توش نارنگی بکاریم. مامانم گفت که هیچ حاضر نیست همچین پولی واسه یه تولد خرج کنه. من یه سری داد و بیداد کردم که اه چه خسیسی هستی تو و اینا، آخرش گفت اصن هروقت خودت پول داشتی خودت براش بخر. یه دقه ساکت شدم و بعد گفتم مامان من هیچ وقت پولدار نمی شم. گفت یعنی چی این حرفا چیه. گفتم خب معلومه وقتی قراره یه "آموزگار" باشم هیچ وقت پولدار نمی شم. گفت اگه حالا یه موقع معلم هم شدی هیچی معلوم نیست که... دیگه اینجا نتونستم تحمل کنم. "حالا اگه یه موقع". کم مونده بود یه زبونم لال خدای نکرده هم اضافه می کرد بهش، انگار می خواد بگه اگه یه وقت مردی هم... شروع کردم که این چه طرز حرف زدنه؟ اگه یه موقع چیه؟ من قراره معلم شم. گفت استاد دانشگاه یعنی؟ باید موهامو می کندم. نه، معلم. معلم مدرسه. معلم یه کوفتی شبیه مدرسه. گفت معلم دبستان؟! اونو که هرکسی می تونه بشه. دیگه زار می زدم. هیچی نگفتم. گفت حالا چرا گریه می کنی؟ هرکس یه نظری داره نظر منم اینه. گفتم واسم ادای دموکراسی درنیار، به من مربوط نیست که نظرت مضخرفه یا چی، اما حق دارم از هرچی بخوام ناراحت باشم دیگه؟ از این که نظرت اینه ناراحتم. از این که حتی خانواده م این طوری فکر می کنن، از این که مجبورم با کسایی زندگی کنم که درباره چیزی که من می خوام این طوری فکر می کنن ناراحتم. تو چی می خوای؟ می خواستی بعدا که پیر شدی بشینی تو دوره های پیرزنانه تون از دخترت که مهندس زهرماره و هزار تا شرکت تو هزار تا کشور "می خوانش" حرف بزنی، خب از این خبرا نیست. من قرار نیست هیچ کدوم از اون چیزایی که تو فکر می کنی بشم. گفت هه. جدی می گم، یه صدایی درآورد شبیه هه.  بعد گفت تو که قبلا  چیزای دیگه ای می گفتی، تحول آموزشی، پروژه ی تحقیقاتی. گفتم من قراره یه کاری کنم، آره. من می خوام که یه کاری کنم. باید که یه کاری کنم. اما راهش نشستن و "پروژه ی تحقیقاتی" برداشتن نیست. راهش اینه که پا شم برم معلم شم. گفت خیله خب، فکرشو نمی کردم. گفت همه می شینن با خنده می گن اینم با اون همه هارت و پورت و معدل بالا و مدرسه ی فلانش آخرش چی شد؟ یه معلم. همه منتظرن که همچین آدمایی بدبخت بشن. گفتم اگه با اون مدرسه ی فلان و معدل بهمان می شم "همچین آدما" تفم به دهن همه شون. گفت اینا رویاست. گفتم بذار رویاهامو دیگه داشته باشم. گفتم که دیگه نمی خوام حرف بزنم.
چندان
دخیل
مبند،
جان هرکی دوست داری.
_
عرضه یه روز خوب زندگی کردنم نداریم، تا از بیرون اون همه خوش خوشان بر می گردم باید بحث یه باغ نارنگی کذایی پیش بیاد و آدم دوباره تف شه به اعماق نکبت زندگی.
اون تاریخه چی بود تو اردی بهشت بعد دعوا با بابام تعیین کردم؟ حتی یادم نیست کی بود. حتی حال ندارم برم از تو دفتر زرشکیه م ببینم کی بود. احمقی که منم.

   + شقایق ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :