شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است"*

امروز تمام بعدازظهرم به مرمت کتابای خیلی وقت پیش گذشت. راموناها و نیکولا کوچولوها و رولد دال هایی که نه فقط من و شکیلا، که کلی از دوستا و بچه های  فامیل یه روزی ورقشون زده ن؛ و انصافا، تا جای ممکن هم بی پروا!
اصولا برام فرقی نمی کنه کتاب چقدر نو و تمیز باشه یا چی، درواقع هرچی دست خورده تر و نشونه دارتر بهتر؛ اما امروز همون طور که رو به روی کتابخونه وایساده بودم یه لحظه حس کردم سال ها گذشته و بچه هایی هستن که می خوان این کتابا رو بخونن، و خیالشون راحته که وسطش هیچ صفحه ای گم نشده، یا چیزی تو این مایه ها... یهو حس کردم جدی سال ها گذشته و من پیر پیرم و شغلم تمام عمر صحافی بوده و مرمت کتاب های قدیمی با اسم مستعار آمبرواز فلوری. و حالا که آخرای عمرمه کلی خاطره از لحظه لحظه ی کارم دارم. از کتاب نایابی که سال ها آرزوشو داشتم و یکی از مشتری های قدیمیم برام پیداش کرد، از کتاب فوق العاده ای که فقط یه شب صحافی رو وقت داشتم که بخونمش، از تمام آدمایی که کتاب عزیزی رو که ازش قطع امید کرده بودن زنده کرده بودم براشون، از تمام شب هایی که سر کتاب سخت کاری بیدار مونده بودم... اووه، کلی خاطره داشتم و با تمام وجود از عمرم راضی بودم. یه چیزی میگم، "راضی" ها...
رفتم نشستم رو صندلی کهنه م و همه ی کتابا رو مرتب روی هم چیدم رو میز. کنار دستم یه لیوان بزرگ چایی و نور آخرای روز پهن شده تو تمام اتاقم. با یه میله ی باریک چسب رو می کشیدم لای صفحه ها و جوری که اطرافش کثیف نشه کاغذایی رو که کنده شده بودن می چسبوندم سر جاشون. بعضی وقتا کتابی کاملا از جلدش در اومده بود، پشت عطفش چسب می مالیدم و با دستم چند ثانیه نگهش می داشتم تا خوب بگیره. عطف بیشترشون حسابی خراب بود، معلوم بود بچه ها رو میزی  نذاشته بودن، گرفه بودن دستشون، احتمالا بالای سر و دراز کشیده خونده بودنشون، جاهای کاملا کنده شده رو همرنگ جلد رنگ می زدم و جاهای وراومده رو با چسب نواری می چسبوندم. و موقع همه ی این کارها هم، اصول حرفه ایمو که طی این سال ها شکل گرفته بود رعایت می کردم. مثلا این که هیچ وقت نباید توی مرمت اغراق کرد، نباید جوری این کارو کرد که کتاب حس کنه "تعمیر" شده و منتی رو سرش ببینه. باید تا جای ممکن کم از چسب و این جور چیزا استفاده کرد و با کوچیک ترین کارها بهترین شکل ممکن تغییر داد حال کتابو.
همین طور که نور می رفت، به ردیف کتاب های مرمت شده هم اضافه می شد. یهو دیدم اون قدر تاریک شده که درست تشخیص نمی دم عطف کتاب چه رنگیه. بلند شدم برقو روشن کردم و قبل از این که دوباره بشینم سر کارم رفتم آشپزخونه که چاییم رو که یادم رفته بود بخورم و مثل همیشه سرد شده بود عوض کنم...

*تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال

   + شقایق ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :