شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

چون دشنه ای زنگاربسته

آخ خدایا، چه طوریه که هر بودنی، هر با هم بودنی، این طور می لرزه؟ این طور بند به هیچی یه؟ دیگه همیشه حسش می کنم. تو لحظه لحظه ی هر با هم بودنی، زهر زوال رو بو می کشم. می بینم که آهسته آهسته از گوشه هایی که هیچ حواسمون بهش نیست داره جاری می شه. می بینم که چه طور بی صدا می چکه یه گوشه ی امن رابطه و ذره ذره مسمومش می کنه. می بینم چه طور درهمون حال که فرو می ره توی اون لحظه، منتشر می شه به لحظه های اطراف، همون قدر بی صدا، مصیبت بار، سهمگین، و نابود می کنه. درست وقتی فکر می کنی چه بی نظیره این با هم بودن و چه مطمئنی از همه چیز، درست وقتی فکر می کنی این لحظه های یگانگی باشن و همه ی دیگه ی دنیا به درک، می چکه و بی رحمانه نابود می کنه. همین الان، درست همین الان، یه قطره ی گنده ش رو دیدم که چکید.

   + شقایق ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :