شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بیا، باز سه روز افتادیم...

خنکی دستیو روی پیشونیم حس می کنم. همه جا تاریکه، تاریک تاریک. یعنی اگه این یه فیل باشه از رو پاهاش می فهمم؟ دستمو تو هوا تکون می دم. آها، می خوره به یه چیزی، نکنه این زانوشه؟ نه نرم نرمه که.چه بی احتیاطی ای، اگه یهو بترسه و از این همه پله بیفته پایین چی؟ یعنی می ریزه ساختمون؟ یا فقط هیکلش می شه یه مانع جلو پله هاکه مجبور شیم از راه پشتی بریم و بیایم؟ آخ چه گرمه. شایدم آتیش سوزی راه بندازه، ها؟ بعضی چیزا منتظر یه تلنگرن تا منفجر بشن.
-بیداری؟
یهو چشامو باز می کنم. مامانه. چراغ خاموشه و پرده کشیده.
-ساعت چنده؟
-شیش و نیم. بگیر بخواب...
از جام می پرم:
-لعنتی امروز قرار بود درس بخونم.
درآن ستون فقرات و قفسه سینه م تیر می کشه. با یه "آخ" دوباره دراز می کشم. سرفه. سرفه. وسط سرفه ها دوباره می گم که "قرار بود درس بخونم دیروز."
-بعدازظهره، صبح نشده هنوز.
آخیش. یادم اومد . از مدرسه که اومدم سردرد مجبورم کرد بخوابم.
-پس برقو روشن کن.
با احتیاط پا می شم تا شیمی2 رو بردارم. قیله نشسته تو سرم. خودشو روی سطح جیوه نگه داشته و با هر قدم همراه جیوه به جمجمه م کوبیده می شه. تا همین چند دیقه پیش بیرون بود، مطمئنم. هنوز جای لگداش رو استخونام درد می کنه. از صدای عربده ش گوشم سوت می کشه هنوز.
شیمی2 به دست دراز می کشم رو تخت. نقطه ها و دندونه ها تو هم می رن. اگه کلمه ای بفهمم. سرمو می کنم زیر بالش تا فشارش بدم به تخت. صورتم می خوره به یه کاغذ. کارنامه ی آزمون جامع. آخ آخ. فیلا کاغذ نمی خورن؟

   + شقایق ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :