شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

چشمه ای هم ندارم حتی*

دیگر رویایی ندارم.
امروز دوباره نزدیک بود توی خیابان به گریه بیفتم. با تمام وجود سعی کردم رویاهایم را به یاد بیاورم، مثل قبل ها، و با جزئیات امیدوارکننده شان  توی ذهنم ماکت باشکوهی از آینده بسازم تا همه چیز را فراموش کنم. اما نشد. نتوانستم. دیدم دیگر رویایی ندارم.
رویاهای آرمانی که هیچ، حتی یک رویای دم دستی که از پس چنین ناراحتی دم دستی تری بربیاید هم نداشتم.
چه بر سرشان آمد؟ کجا بر سرشان آمد؟ انگار حالا دیگر صرفا جملاتی شده اند که احتمال وقوعشان در آینده برای شخصی وجود دارد. دیگر یک "گنج"، یک چیز "بایسته" برای خود من که اگر ذره ایش مال من باشد خوش بخت ترین روی زمینم در کار نیست. دیگر کاخ بالای قله نیستند، شبیه مهمانخانه ای سرراهی شده اند که حتی رغبتی به باز کردن درشان هم ندارم بس که می ترسم بوی ماندگی بدهند.
حالا، فقط می دانم که می خواهم چه "نشود". دیگر رویایی ندارم که بخواهم برای "شدن"ش تلاش کنم.

 

* غزل آلایی عصیانگری که به چشمه ی خود باز می رود/ خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است./

-شمس لنگرودی-

   + شقایق ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :