شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"روزی اگر کنار بیراهه ای عجیب حتی"...

تمام نفرت های که این همه وقت تو این تابستون تلاش کرده بودم از خودم بکنمشون، آروم آروم دارن دوباره هجوم می آرن. دوباره سخته به قیافه ی کسی که داره حرف می زنه نگاه کنم و حس کنم قیافه ی عادی کسیه که داره حرف می زنه، دوباره هزار جور الان داره به این فکر می کنه که خیلی بامزه/ باهوش/ باابهت/ کوفته تمام قد می ایستن جلو صورتش حلو صداش، نمی ذارن خودشو ببینم. آخه به من چه، هرچی هم باشه درلحظه واقعا به من چه مربوطه آخه؟...

داره توضیح می ده مسئله ای رو که پای تخته ست. به نظرم داره اشتباه می کنه سعی میکنم حرف خودمو براش توضیح بدم اما انقدر عصبیم می کنه قیافه ی مطمئن اون و ذهن کثافتانه درتکاپوی خودم که بی خیال می شم و چاره ای نمی مونه برام جز این که مزخرف بشم و تا جایی که سکوت کلاس اجازه می ده بلند داد می زنم که بسه ولش کن اصلا نمی تونم بفهمم، نمی خوام بفهمم.

خوشم نمیاد از این وضع. هیچ خوشم نمیاد.

   + شقایق ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :