شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

به تماشا سوگند

روبروی کوچه ای که از وقتی یادم میاد تا سیزده سالگی "کوچه مون" بود، یه پارک داشت از همین پارکای کوچیک محلی، با دو تا زمین بازی گود و یه فواره ی نقلی و یه عالمه شمشاد و بوته های خرزهره. امروز رفته بودم اونجا، پارک رو بازسازی کرده بودن؛ کاملاً. همین طور که داشتم تصویرای قدیمی شو مرور می کردم، در کنار همه ی اون چیزای عادی یهو یه چیز دیگه هم یادم اومد؛ تو ذهنم اضافه کردم: "و یه قفس"!

یه قفس بزرگ بود، شاید سه متر یا بیشتر ارتفاع داشت و سطح مقطعش دایره ای بود به قطر دو متر. سبز تیره و فلزی بود. یه قفس بزرگ، و خالی. هیچی توش نبود، مطلقاً هیچی. شاید قرار بود پرنده هایی توش باشن، چه می دونم شاید... اما الان می بینم که تمام اون روزا ما هیچ وقت فکر نمی کردیم که این قفس بزرگ خالی اون جا چه می کنه و برای چیه. ما فقط هر بار سعی می کردیم "خوب" باشیم تا "اجازه ی قفس" بهمون بدن، یعنی بتونیم از قفس بالا بریم، برسیم به نوکش، و از اون جا برای همه ی بچه هایی که اجازه یا جرئت قفسو نداشتن دست تکون بدیم.

قفس سال ها اون جا بود، یادم نیست حتی چی شد که برداشتنش و کی، فقط یادمه از یه وقتی دیگه نبود. و خیلی طبیعی، انگار که دیگه قرار هم نبود باشه. انقدر طبیعی که من دیگه این رو که یه روزی قفسی بوده برای بالا رفتن از میله هاش فراموش کرده بودم، یعنی کلاً از خاطراتم پاک شده بود تا امروز یهو. اصلا شک کردم، آیا واقعاً قفسی وجود داشته؟

همبازی اون روزهام می گه: "عجب! هیچ یادم نبود اونو، آره، بود... یه روزی اونجا بود."

   + شقایق ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :