شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

ببین، جمله ی آخر ناتور دشتو یادته دیگه؟ همون.

نشسته ام گوشه ی تختم رو به پنجره و یکی یکی دلم برای هرکسی که یک وقتی جمله ای بینمان ردوبدل شده تنگ می شود. دفترهام را ورق می زنم، کاغذهای قدیمی را بیرون می کشم، باز می کنم می خوانم. آخ، کاش کسی تمام جمله های گذشته از ذهنم را -بیرون آمده یا نیامده- شنیده بود، کاش کسی بود که تمام داستان ها را به خاطر می آورد. باید او را با تمام داستان ها بر می داشتم و فرار می کردم، به جایی که هیچ داستان جدیدی نباشد، به جایی که هیچ جمله ای هیچ کلمه ای نباشد. آینده گسترده ست، فراخ است به معنای واقعی کلمه، شکی ندارم. شکی ندارم، باید فرار کرد. این همه ماه، توی پنجره جا نمی شود.

   + شقایق ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :