شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

من سگ آبی هستم... *

"این روانشناسی که اینجاست مرتب از من می پرسد که آیا قصد دارم موقعی که در سپتامبر آینده دوباره به مدرسه می روم، تن به درس خواندن بدهم یا نه؟ به عقیده ی من، این سوال از آن سوال های خیلی احمقانه است. منظورم این است که تا وقتی آدم کاری را تمام نکرده چه طور می تواند بفهمد که چه کار می خواهد بکند؟ جوابش این است که نمی شود فهمید. من فکر می کنم که قصدش را دارم، اما چه طور می توانم بفهمم؟ خلاصه سوال احمقانه ای ست."

کتاب تکراری می خونم، به پیش نهاد. همین طوری ناتور دشت باز می کنم. کاش الان تو یه اسایشگاه روانی بستری بودم. تو یه اتاقی که از پنجره ش می شد زمین بازی یه پارک رو دید.

"هیچ شده که بی حوصله و دلزده باشی؟ منظورم اینه که هیچ شده که این دلهره بهت دست بده که اگه یه کارو نکنی، کارا همش خراب می شه؟ منظورم اینه که از مدرسه و از این چیزها خوشت می آد؟"

آخ چرا همه ش از مدرسه حرف می زنه این؟ چند صفحه ورق می زنم.

"من گفتم: نه نیست. هیچ هم یه عالمه جاهای عالی نیست. وضع کاملا عوض می شه. بعد از این که به دانشگاه برم دیگه یه عالمه جای عالی پیدا نمی شه. گوش هاتو واز کن. وضع کاملا عوض می شه. بایست چمدونامونو بگیریم دستمون و با اسانسور پایین بریم. من توی یکی ازاداره ها کار پیدا می کنم و ..."

مسخره، فکر کرده دارم باهاش فال می گیم این کتابه. عمد داره بزنه تو خال انگار. کاش یه قرن وقت داشتم که توش بخوابم و همه ی خوابام هم یادم بمونه.

"او گفت: پدرجون حتما می کشدتون. حتما می کشدتون. من به حرف هاش گوش نمی دادم. داشتم راجع به یک چیز دیگر فکر می کردم، یک چیز کوفتی. گفتم: می دونی من دلم  خواد چی بشم؟ منظورم اینه که اگه اختیار دست خودم باشه."

اه، بقیه شو هم که حفظم: "خودمم می دونم که این کار، کار آدم های عاقل نیست، اما تنها چیزی ست که دلم می خواد بشم. خودمم می دونم که این کار، کار آدمای عاقل نیست." پیش نهاد دهنده ی عزیز می گه: ز عقل اندیشه ها زاید که مردم رابفرساید/ گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل. جواب می دم که باشه، در اولین فرصت حتما. می گه که در اولین فرصت دیره هرچی زودتر بهتر. می گم که جدی دارم نگران خودم می شم از این بابت، یعنی چی آخه؟ بلد نیستمش لابد. اه، نمی شه این لااقل یه جاییش بیاد که حفظش نباشم؟

"بچه ی کوچکی را با خودش آورده بود که داشت به خودش می پیچید و احتیاج داشت برود به دستشویی، اما زن او را نمی برد. لاینقطع به او می گفت که ساکت بنشیند و مودب باشد."

کاش یکی منو برداره بفرسته دستشویی. از صبح از تخت بیرون نیومدم، جز یه بار که یه چایی بریزم بخورم سردرد نشم. این باری هم که نیم خیز شدم کتابو از کتابخونه بردارم حساب نمی شه، پامو که پایین نذاشتم. باید برم دستشویی.

"-تازه مگه من اینجا می مونم؟ از اینجا می رم. می رم، شاید برم به کلورادو و اونجا گله دار بشم. -چه حرفا می زنین، آدم خنده ش می گیره. شما حتی نمی تونین سوار اسب بشین."

می رم دستشویی. صورتمم می شورم. بعدش، اگه چایی تازه دم نداشته باشیم -که مطمئنم نداریم- برمی گردم و دوباره دراز می کشم.

"آن قدر دیروقت بود که تاکسی ای چیزی گیر نمی آمد؛ این بود که تمام راه را از مدرسه تا ایستگاه پیاده رفتم. ایستگاه زیاد دور نبود، فقط عیب کار اینجا بود که هوا خیلی سرد بود."

آخ روزگار.

 

* من سگ ابی هستم/ وقتی از رودخانه رد می شود و دریا/ کشتی نمی خواهم که بادبان بکشم./

 (پانچو ناکار)

   + شقایق ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :