شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بودن بدون افق

"

اول بگذارید بگویم که من در شهری بسیار کوچک و در خانه ی پدری کشیش بزرگ شده ام. در اتاقهای بیش از اندازه پاکیزه ی خانه ی ما خوش بینی منسوخ و مبالغه آمیز اهل علم حاکم بود. من در آن خانه در فضایی از وعظ و خطابه نفسه کشیده ام. فضایی آکنده از کلمات قصار درباره ی خیر و شر، زشتی و زیبایی. من به راستی با تمام وجود از آن گنده گویی ها بیزارم، چرا که به احتمال قوی سرچشمه ی درد و رنج من این حرف ها و فقط این حرف ها بوده است.
زندگی برای من به تمامی در این کلمات قصار خلاصه می شد زیرا از زندگی به جز آن تصورات شگرف و مبهمی که این گفته را در ذهن من برمی انگیختند شناخت دیگری نداشتم. انتظار داشتم از آدم ها نیکی هایی خدایی یا شیطانی ترین دیوسیرتی ها را ببینم. انتظار داشتم در زندگی با شورانگیزترین زیبایی ها و هولناک ترینم زشتی ها روبه رو شوم. این همه را با اشتیاقی تب آلود می خواستم. با شوری ژرف و آمیخته با نگرانی واقعیت بی کران را می جستم. در پی رویارویی با رویدادهای بزرگ بودم. می خواستم شادکامی هوش ربا و آن درد وصف ناپذیر و تصورناکردنی را تجربه کنم. آقای عزیز، من اولین سرخوردگی خود را با وضوحی غم انگیز به خاطر می آورم. لطفا توجه داشته باشید که این سرخوردگی ابداً از برباد رفتن امیدی شکوهمند حاصل نشد، بلکه نتیجه ی پیشامدی ناگوار بود. هنوز کم و بیش بچه بودم که شبی خانه ی پدری ام آتش گرفت. آتش موذیانه و بی سرو صدا گسترش یافته بود. طبقه ی کوچک بالایی تا برابر اتاق خواب من در آتش می سوخت و چیزی نمانده بود که پله ها هم در کام آن فروشوند. من اولین کسی بودم که به آن پی بردم. به خاطر دارم که سراسیمه به پایان دویدم و پیاپی فریاد زدم: "خانه می از سوزد! خانه می سوزد!" این را با وضوح تمام به یاد می آورم. هرچند احتمالا آن موقع بر احساس خود آگاهی نداشتم اما خوب می دانم چخ حسی مرا بر آن داشت که این کلمات را بر زبان جاری کنم. حسم این بود که با حریق عظیمی رو به رو هستم. دیدن حریق! چه فرصتی! اما به راستی هولناک تر از این نخواهد شد؟ همین و بس؟ خدا می داند که آتش سوزی کوچکی نبود. خانه یک سر سوخت و ویران شد. تک تک ما به زحمت از کام مرگ رهایی یافتیم. خود من جراحت بسیاری برداشتم. البته درست نیست ادعا کنم که تخیل من بر سیر حادثه پیشی گرفته بود و آتش سوزی خانه ی پدری را پیشاپیش هولناک تر از آن چه واقع شد در ذهنم نقش زده بود. با این همه در درون من احساس مبهم، تصوری بی شکل از حادثه ای بس وحشتناک تر حضور داشت که در مقایسه با آن، واقعیت خرد و ناچیز می نمود. آن آتش سوزی اولین رویداد بزرگ زندگی من بود. به این ترتیب انتظاری هولناک تحقق نیافت.
نگران نباشید. من خیال ندارم ماجرای سرخوردگی های خود را یک به یک برایتان بازگو کنم فقط به گفتن این نکته اکتفا می کنم که با جدیت نامیمونی هزاران کتاب را مطالعه کردم و از این راه به انتظارات بزرگ خود از زندگی قوت بخشیدم: مطالعه ی آثار ادیبان. آه که من آموختم از آنان بیزار باشم، از این ادیبانی که کلمات قصار خود را بر هر دبواری می نویسند و اگر مقدور باشد، بدشان نمی آید شاخه ی سدر را بر آتشفشان وزوو فرو کنند و آن کلمات را بر طاق آسمان نقش بزنند. به راستی که من در این گفته ها جز دروغ و تمسخر چیزی نمی یابم.
شاعران شوریده دل در گوش من خوانده اند که زبان فقیر است، راستی زبان فقیر است؟ - نه ابداً. آقای عزیز، به عقیده ی من زبان غنی است. به عقیده ی من، زبان در مقایسه با محدودیت و فقر زندگی بیش از اندازه غنی است. هر رنجی حد و مرزی دارد: مرز درد جسمانی بی هوشی ست، مرز درد روحی جمود فکری. مقوله ی خوشبختی هم از این قاعده بیرون نیست! اما نیاز انسان به برقراری ارتباط، موجب جعل سخنانی شده است که به نیروی دروغ و فریب از هر حد و مرزی فراتر می روند. یعنی اشکال از من است؟ یعنی برخی کلمات فقط در سلسله ی اعصاب من یک نفر تاثیر خاصی می گذارند؟ یعنی رویدادهایی در مخیله ام نمود می یابند که وجود خارجی ندارند؟ من پا بر عرصه ی پرآوازه ی زندگی گذاشتم، سراپا شور و اشتیاق، بلکه یک بار، فقط یک بار، با رویدادی هم سنگ تصور اتم رو به رو شوم. به خدا سوگند که هرگز چنین فرصتی نصیبم نشد. به چارگوشه ی دنیا سفر کردم تا نقاط پرشکوه را ببینم؛ می خواستم آثار تاریخی را که ابنای بشر مدیحه خوانان به گردش در طوافند از نزدیک ببینم. در برابر آثار تاریخی ایستادم و با خود گفتم: زیباست. اما، آیا از این زیباتر نیست؟ همه اش همین است و بس؟
من حس لازم برای درک واقعیت ها را ندارم. شاید این قضیه به اندازه ی کافی گویا باشد. یک وقتی در منطقه ی کوهستانی بر لبه ی پرتگاهی عمیق و تنگ ایستاده بودم. صخره ها عمود و عریان سر بر کشیده بودند و در ژرفای پرتگاه، آب از روی خرسنگ ها جاری بود. به پایین خیره شدم و از ذهنم گذشت: اگر فرو بغلتم چه خواهد شد؟ اما دیگرآن اندازه تجربه آموخته بودم که به خود بگویم: در این صورت در حین فرود به خود خواهی گفت: داری سقوط می کنی، این واقعیت است! اما به راستی سقوط چیست؟
باور می کنید که من به آن اندازه ماجرا از سر گذرانده ام که حرفی برای گفتن داشته باشم. سال ها پیش، من عاشق دختری بودم؛ موجودی لطیف و زیبا، دختری که آرزو داشتم دستش را بگیرم و او را در پناه خود به خانه ی بخت ببرم. اما آن دختر  خواهان من نبود، و این چندان تعجبی نداشت. مردی دیگر امکان یافت او را در پناه بگیرد. ماجرایی دردآورتر از این وجود دارد؟ چیزی عذاب دهنده تر از این رنج جانفرسا، که بی رحمانه با کشش جسمانی آمیخته بود، سراغ دارید؟ چه شب ها که خواب به چشمم نیامد. و در آن حال غم انگیزتر و زجرآورتر از هر چیز این فکر بود: این همان درد بزرگ است! چه فرصتی! با آن آشنا شو! اما به راستی درد چیست؟
آیا ضرورتی دارد که از شادکامی خود هم برایتان بگویم؟ بله، من شادکامی را تجربه کرده ام و از شادکامی هم سرخورده ام. نه، ضرورتی ندارد زیرا این مثال های پیش پا افتاده نمی توانند به شما نشان دهند که در اصل نفس زندگی به طور کل، روال عادی و کسالت بار و بی رنگ و بویش موجب شده که من سرخورده شوم. سرخوده، سرخورده.
بسیاری مواقع یاد روزی می افتم که برای نخستین بار دریا را دیدم. دریا بزرگ است، پهناور است. نگاهم از ساحل به دوردست پر کشید.، امید داشتم رها شوم. اما در آن سو افق را دیدم. چرا افق مرا محدود می کند؟ من از زندگی خواهان بی نهایت بودم.
چه بسا افق من تنگ تر از افق دیگران است. پیش تر گفتم که من از حس لازم برای درک واقعیت ها برخوردار نیستم – اما نکند در درک واقعیت ها بیش از حد تیزبینم؟ شاید خیلی زود دلزده می شوم، خیلی زود به نقطه ی پایان می رسم؟ یعنی من شادکامی و رنج را تنها در مدارج نازلشان می شناسم؟، صورت خفیف و رقیقشان را؟

"

-از داستان "سرخوردگی"، توماس مان-

   + شقایق ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :