شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

به چنگ خاکسترها...

پشت تلفن، یه سری حرف معمولی که پیش دانشگاهی چه طوره و اینا، بعد یه مکث طولانی. بعد از مکث یهو، با یه صدای دیگه انگار، گفت: "شقایق، من می ترسم... الان می خوام یکی منو هل بده و رویاهامو به یادم بیاره.. اتاقم غیر قابل تحمل شده، هر گوشه ش یه چیزی هست که منو یاد یکی از رویاهام می ندازه."
یادته دوست؟ یادته کافکا در کرانه رو؟ مسئولیت هایی که با رویاها آغاز می شوند... رویاها هیچ وقت فراموش نمی شن؛ می مونن همیشه، یه جای دوری ازذهنم که شده می مونن. عزیزتر و مهیب تر و باشکوه تر از هر چیز دیگه ای. من از این که رویاهات فراموش بشن نمی ترسم، فقط می ترسم که تاب مسئولیت هایی رو که باهاشون آغاز می شه، آغاز شده، نیاری. می ترسم منم، و بدجوری هم می ترسم.

   + شقایق ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :