شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

روی زمان گردی سفید پاشیده اند
زیرش
فقط برجستگی های گذشته پیداست
هیچ نمی شود فهمید
چه رنگی داشته و چه خطوط درهمی.

این دو خط موازی هم به خورشید انتهای هیچ جاده ای نمی رسند

تنها، این جا، سایه ای ست
که فرق گرد و برف را نمی داند و
در پی جای پاهای جوانی تو
می لرزد؛
هیچ کدامشان نمی گویند
ناخن هایی داشته ای گرد و پیازی رنگ.

اشک هاش
نقطه نقطه راه را می شوید
تا انتهای جاده که آسیاب بزرگی ست
و روبه روش خانه ی کوچک تو.
تو برهنه آنجا نشسته ای و دست هات
از ماست موی سپید بیرون می کشند.

آن همه پیزاهن پاره کرده ت را
به آسیابان فقیر بخشیده ای
که روی زمین
گردی سفید پاشیده ست.

 

____

بگید که آیا جریان علّی و تداعی هاش معلومند یا نه...

   + شقایق ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :