شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"اصلا قصه می شوم برایت"، هی توی گوشم می پیچد

دو سال گذشته از وقتی که ترسیدم ازخودم و نگفتم که قصه ای ندارم، دو سال گذشته... و من امروز، تو توی بغلمی و در حالی که سرم تو موهاته اعتراف می کنم که قصه ای ندارم. می خوام اشکامو نبینی، می خوام فکر کنی شجاعم، که قصه نداشتن گناه نیست، که آدم گاهی یادش می ره هزار و یک شب بخونه حتی. می خوابیم، بی قصه.
صبح زودتر بیدار می شم، توی خواب و بیداری، حس می کنم که توی یازده سالگی هنوز بوی یه نوزادو می دی. بیدار می شی، گریه می کنی که اصلا از من متنفری، که "برو کتابتو بخون، کتابات قصه ندارن حتما که قصه هم بلد نیستی. از کتاباتم متنفرم". می گی خوب نخوابیده ی. می گم مگه نگفته بودی ناراحت نمی شی هیچ وقت که من ناراحت نشم؟ تو دلم می گم. می شینی تو بغلم، یکی یکی انگشتتو روی راه راهای آستینم می کشی و می شمری: "یک دو سه چار... پنج. پنج تا رنگ داری." می پرسی دیگه از این لباسا نداری؟ می گی این لباسمو دوست داری. می گی "پا شو با هم برقصیم".

   + شقایق ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :