شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

چون موجی که بگریزد ز خود...

تو کتابخونه نشسته م، میاد می گه "شقایق تویی؟" می گم که آره. می گه "یه دقه میای بیرون؟"

می گه "فقط می خواستم بگم من از زمینی که بلرزد می ترسم رو با تمام وجودم حس کردم."

می گه "امیدوارم هیچ وقت نیای تو اون دانشکده. و اگه اومدی با پوست کلفت بیای، با پوست کرگدن."

بعد، برام آرزوی موفقیت می کنه. و می ره.

   + شقایق ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :