شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

شب چهاردهم:

شبی از شب ها بادهای مخالف وزیدن گرفت و تا هنگام بامداد دربا به تلاطم بود. چون روز برآمد باد بنشست و کشتی آرام گرفت ولی دگرگونه آب ها بدیدیم. ناخدا به فراز کشتی برشد و با حالت دگرگون به زیر آمده دستار بر زمین انداخت و تپانچه بر روی خود زد و گریان شد. سبب آن سوال کردیم گفت که: آماده ی هلاک شوید.
گفتیم: ای ناخدا سبب بیان کن. گفت: ای ملک، چون به فراز کشتی برشدم از دور سیاهی نمایان بود، گاهی سیاه و گاهی سپید می نمود. من دانستم که آن کوه مغناظیس است و یازده روز است که کشتی به بیراهه آمده، کشتیی ما دیگر ره به سلامت نخواهد برد و هنگام بامداد به کوه مغناطیس خواهیم رسید و آن کوه کشتی را به سوی خود کشد و آنچه که میخ آهنی به کشتی اندرست از کشتی بپراکند و بر کوه بچسبد و ای ملک، به فراز کوه قبه ای است مسین و به فراز قبه صورتی بر اسب مسین سوار است و نیزه ای مسینه در کف دارد و لوح ارزیز از گردن او آویخته و طلسماتی بر لوح نقش کرده اند. تا آن سوار بر آن اسب نشسته، هر کشتی که بدین مکان آید بشکند، چاره نیست جز اینکه سوار از اسب بیفتد. چون ناخدا این سخنان گفت گریان گشتیم و تن به هلاکت سپردیم. چون بامداد شد به کوه برسیدیم. میخ های کشتی پراکنده شد هر یک به سنگی بچسبید و تخته ها شکسته از هم پاشیدند. جمعی از ما غرق شدند و جمعی خلاص یافتند من بر تخته ای چسبیدم. موج مرا بدان کوه رسانید  به فراز کوه بر برشدم.
چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

_____

بی کاری شهرزاد جان؟ بشین قصه ت رو بگو فقط، این طور دل ما رو آشوب نکن.

   + شقایق ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :