شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

یکی از لذت بخش ترین قسمتای خوندن یه کتاب، واسه من اون جاییه که یه شخصیت جدید داره وارد می شه. شروع می کنه که مثلا "مردی بود بالابلند و کمی خمیده، انگار که سنگینی قرن ها را بر دوش می کشد" و پیکر خالی یه مرد که تو زمینه ی داستان وایساده. بعد مثلا نویسنده می گه که "بارانی کهنه اش پیکر خسته اش را پوشانده بود" و بارانی کهنه ای می افته رو تن تصویر برهنه ی من. ادامه می ده که "و کلاه لبه دار به دقت براق شده اش را که از سر بر می داشت، موهای صاف کدر و تیره اش دیده شد" و همین طور تیکه تیکه های تاریک پازل من روشن می شه. اصلا عاشق همین تدریجشم، که ذره ذره با هر کلمه و نه سریع با یه تصویر. بعد سعی واسه پیش بینی که این تصویر قراره چه تاثیری بذاره تو سرنوشت داستان، این تصویر چه طوری جسم پیدا می کنه، چه طوری بغل می کنه فلانیو، با چه لحنی حرف می زنه، بعد انتظار واسه خوندن اولین دیالوگش... اصلا همینه که هی حسرت می خورم چرا کلاسیک کم خونده م، نویسنده های قدیمی انگار بیشتر می فهمیدن شکوه این لحظه ی ورود شخصیت جدیدو. با تشریفات کامل اجراش می کردن و هرچقدر هم که باید طولش می دادن.

پ.ن. الان یه دفعه یه تصویر یادم اومد، تو جام آتش اونجایی که درهای سالن یهو باز می شه و زیر صدای رعد و نور برق مودی با اون هیبتش وارد می شه. چه خوشی گذشته بود بهم!

   + شقایق ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :