شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

ساعت کنار داشبورد می گفت که 11:11 است. یعنی حدودا پانزده دقیقه ای می شد که منتظر پر شدن تاکسی، کتابم را بدون این که درحقیقت چیزی ازش بفهم ورق می زدم. دقیقا شش دقیقه پیش راننده  کولر را برای یکی از مسافرها روشن  کرده بود، مسافری که کمی بعد از من سوار شده بود. پیرمردی بود قدکوتاه و ظریف، با کلاه لبه دار و شلوار طوسی و عینک کوچک کائوچویی. سرش را از پنجره کرده بود بیرون که "آقای محترم، ممکنه لطف کنین کولرو روشن کنین؟ بنده و این خانوم..." و آقای راننده نگذاشته بود که حرفش را تمام کند حتی، فورا آمده بود و کولر را روشن کرده بود.

مسافر بعدی هم سه دقیقه پیش آمده بود، مردی با کیفی بزرگ روی یک شانه، که خم شد و دستش را برد سمت دستگیره، موهای سیاه مجعد و دستبند تبلیغاتی انتخابات. نسبتا جوان بود. در تاکسی را که باز کرد لابد فورا هوای خنک به صورتش خورد که گفت "به، دستور جدید دولته برای جلب نظر مردم؟" و پیرمرد سر تکان داد که خیر آقای راننده مرد محترمی است. من همیشه سوار تاکسی های این مسیر می شدم و راننده را می شناختم. هیج وقت توی مسیر با کسی صحبت نمی کرد و همیشه بقیه ی پول را با اسکناس های نو پس می داد. گاهی وقتی منتظر بود تاکسی پر شود سیگار می کشید و فقط این موقع ها ممکن بود تاکسی پر شود و او بلافاصله نیاید. همیشه صبر می کرد تا چند پک آخر را عمیق تر بزند، بعد می آمد.

خلاصه، ساعت 11:11 بود که آخرین مسافر هم رسید. چهار نفر شدیم. با بند انگشتش چند ضربه به شیشه ام زد، انگشتان کوچک و کشیده ای داشت و لاک صورتی کم رنگ انگشت اشاره اش لب پر شده بود. شیشه را پایین کشیدم، کمی خم شد که راحت با من صحبت کند. از آن زن هایی بود که بهشان می گویند "هیکلی"، قبل از این که بپرسد ممکن است به جای من جلو بنشیند یا نه با خودم فکر کردم که انگشت هایش هیچ به خودش نمی آید. گفتم که می شود و پیاده شدم. راننده هم بلافاصله آمد و نشست. ماشین را روشن و کولر را خاموش کرد و از توی آینه به پیرمرد گفت که موقع حرکت باد می زند و ماشین خنک می شود.

بی حوصله تر از آن بودم که کلمه ای از کتاب را بفهمم، بالاخره بستمش. پیرمرد روزنامه می خواند و مرد جوان از پنجره بیرون را نگاه می کرد. خانم صندلی جلو روسری اش را مرتب کرد و بعد از کیف چرمی قهوه ای اش کتابی جیبی درآورد. سعی کردم اسمش را بخوانم اما ماشین همان موقع افتاد توی دست انداز. راننده که زیرچشمی آن خانم را می پایید ناگهان دستش را جلو برد و رادیو را روشن کرد. "وی در ادامه اذعان کرد: هرکس مسئول گفته ها و کرده های خودش است.  من همه ی عواقبش را پذیرفته ام. این، زمان است که تصمیم نهایی را می گیرد." زمان نمی گذشت انگار، 11:13 بود. مرد جوان که به وضوح حوصله اش سر رفته بود سعی کرد سر صحبت را با راننده باز کند:

-          آقا، شما شیشه های ماشینتون خالیه. طرفدار هیشکی نیستین یعنی؟

راننده اول از توی آینه مخاطبش را شناسایی کرد و بعد گفت:

-          چرا، اما حقیقتش ترجیح می دم نظرمو پای صندوق رای بگم تا روی شیشه ی ماشین.

-          اما اگه همه اینو بگن پس چه طوری نظر همو بفهمیم که اگه کسی به نظرمون اشتباه می کنه بهش بگیم چی درسته؟

-          لازم نیست بگیم.

راننده هیچ حوصله نداشت. بعید نبود همان طور ناگهانی که رادیو را روشن کرده بود الان هم صدایش را زیاد کند.

-          چرا آقا لازمه، ممکنه شما بخوای فلان قانون تغییر کنه، رای بدی به فلانی ولی متوجه نباشی که فلانی خودش اون قانونو گذاشته.

راننده دوباره از توی آینه نگاهی به مرد انداخت و صدای رادیو را زیاد کرد. پیرمرد روزنامه اش را تکان داد و تلفن زن زنگ خورد. کتابش رابست و به پشت روی پایش گذاشت. مکالمه ی کوتاهی بود (سلام/ نه/ شاید/ بعید می دونم این هفته برسم، خیلی درگیرم/ نه بستگی داره بعدش حالم چه طور باشه/ آره حق با توئه/ به هر حال ممنون، خدافظ/) و دوباره سکوت. راننده با حالتی عصبی اول به کتاب وبعد به صاحب کتاب نگاهی سریع انداخت. زن دوباره کتابش را برداشت. فرصت کردم یک نظر جلدش را ببینم، خاکستری بود با عکس بزرگی از ترازوی دادگستری. بالای ترازو با حروف درشت نوشته بود "قوانین دعاوی طلاق". لابد چشم مرد جوان هم همان جایی بود که چشم من. آب دهانش را قورت داد، کمی به جلو خم شد و رو به زن پرسید:

-          مثلا شما خانوم، نمی خواین قانونی تغییر کنه؟

زن -احتمالا فقط از روی ادب- سرش را لحظه ای از کتابچه اش بلند کرد و جواب داد:

-          خیال نمی کنم دست من و شما باشه. کسی هم واسه عوض کردن قانون نمیاد، همه چی رو فقط زمانه که تغییر می ده افراد وسیله ن.

به نسبت خودش جواب طولانی ای داده بود و حالا وقت آن بود که کتاب خواندنش را ادامه بدهد که همین کار را هم کرد. چند دقیقه ای هیچ صدایی از هیچ کس درنیامد. بعد ناگهان پیرمرد گفت:

-          ای دل غافل، رد شدیم آقای محترم، می بایست چارراه پیش پیاده می شدم.

ساعت 11:21 بود. راننده فرمان را پیچاند و ترمز کرد، وقتی داشت بقیه ی پول را می داد گفت:

-          آقا اینجاها دوربرگرد نداره، وگرنه می پچیدم.

به نظر نمی آمد که تعارف کرده باشد. پیرمرد تشکر کرد و پیاده شد. تاکسی دوباره راه افتاد. مرد جوان آهی کشید و آرنجش را گذاشت لب پنجره، مشتش را تکیه داد زیرچانه و در حالی که دستبندش زیر آفتاب برق می زد از پنجره به بیرون خیره شد. زن هنوز مشغول مطالعه بود و رادیو شروع کرده بود به پخش آهنگی شاد که خواننده نیمه های آهنگ تغییر فاز می داد و همان ترانه را با چند تغییر در کلمات با لحنی مثلا سوزناک می خواند. مرد جوان دستش را از زیر چانه برداشت و در حالی که از جیبش پول در می آورد گفت که همان جاها پیاده می شود.

دیگر فقط من و آن خانم توی تاکسی بودیم و البته آقای راننده. کتابم را دوباره باز کردم اما هنوز نمی توانستم بخوانمش. راننده از توی آینه نگاهی به من انداخت. چشمم به کتاب بود اما متوجه نگاهش شدم، از آن نگاه هایی بود که موقع اجازه گرفتن از کسی بهش می اندازند. وانمود کردم در حال کتاب خواندنم. راننده رادیو را خاموش کرد و نفس عمیقی کشید. دست چپش را از روی فرمان برداشت و گذاشت لبه ی پنجره. با خودم فکر کردم انگار واکنش طبیعی بدن بعد از آه و نفس عمیق و هر چیز دیگری شبیه این تکیه دادن به پنجره است. و بعد پیش خودم اضافه کردم البته وقتی توی فضای بسته ای باشی که پنجره ای داشته باشد. راننده دوباره نفسی کشید و این بار گفت:

-     ببخشیدا، جسارت نباشه، کتابو قصد خاصی دارین که می خونین؟ منظورم اینه که درس دانشگاتونه یا همین طوری می خونین؟ گفتم شاید کار وکالت می کنین یا مثلا...

دیگر جدا به لکنت افتاده بود که زن به کمکش آمد. کتاب را دوباره به پشت روی پایش گذاشت و همان طور که دستش می رفت طرف روسری گفت:

-          نه دانشجو نیستم. درست حدس زده ین؛ می خوام طلاق بگیرم. اما نمی شه گویا.

مردی کنار خیابان دست تکان می داد. راننده ترمز زد.

-          آزادشهر؟

سرش را به علامت نه تکان داد و پایش را روی گاز گذاشت. بلافاصله دنده عقب برگشت سرش را خم کرد و برای این که توی سروصدای خیابان صدایش شنیده شود تقریبا به فریاد گفت:

-          آقا از اینجا نمی برن اصن. باید بری تو جاده. یه تاکسی بگیر تا جاده بعد از اونجا برو.

و دوباره گاز را فشار داد و رفت. سرم را برگرداندم و مرد کنار خیابان را دیدم که به تشکر دستی تکان می دهد. پیراهنش را باد به تنش چسبانده بود.

-          وکیل بگیرین خانم، یکی از آشناهای ما با وکیل فورا کارش راه افتاد.

باید پیاده می شدم. ساعت 11:24 دقیقه بود. با خودم فکر کردم که کاش 30 دقیقه بود یا حداقل 25. هرچیزی، کمی سرراست تر از این.

   + شقایق ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :