شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

کمی پنجره.

روی تختم دراز کشیده م و باد می وزه. باد می وزه و چشمامو می بندم. چشمامو می بندم و خنکیش روی تنمه.
بیشتر از برف و بارون و هر چیز دیگه ای روی زمین، باد رو با تمام وجودم دوست دارم. باد که می وزه، انگار روی گهواره ی هیچ وقت نداشته مم. انگار که آغاز وجوده و دغدغه ای نیست جز کمی چرخیدن به چپ که موزون تر تکون بخوری. که کمی صدای لالایی رو بهتر بشنوی.
دیده ین پرنده ها رو که چه جوری تو باد پراشون می خوابه به یه سمت و چه جوری بالاشون رو بازتر می کنن تا از مسیر پرت نشن؟ مورچه رو دیده ین چه طور دونه رو برآمدگی پشتش مرتعش می شه و چه طور چند لحظه مییایسته برای محکم تر چسبیدن دونه؟ من اما، باد برام همون آغاز وجوده که تا وقتی توش معلقی هیچ چیزی نیست واسه از دست دادن. هیچ مسیری نیست واسه پرت شدن ازش. فقط گهواره ای یه که آروم تکونت می ده و کمی به چپ می چرخی تا صدای لالایی رو بهتر بشنوی.

بعد لحظه ای یه که انگار نبض باده.  وسط وزیدن های نرم و مداوم، یهو یکی یه کم محکم تر می زنه. می بینی؟ زنده ست. نفس می کشی.

   + شقایق ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :