شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

این حسی که بعد هر صحبت و تصوری راجع به "آینده"، بعد هر اطلاعات جدیدی راجع به امکان ها و انتخاب ها میاد، چیه اسمش؟ باید کلمه داشته باشم واسه هر حسیم وگرنه انقدر دستپاچه م می کنه که هیچ تصمیمی نمی تونم در برابرش بگیرم. کلماتن، که حریم امن منن.
حالا که نه می شه بهش گفت ترس، نه نگرانی، نه دلهره یا تشویش یا اضطراب یا حتی از اون ور شک و تردید و هر چیز دیگه، حالا که اولین کلمه براش جواب نمی ده و من دست و پام رو گم می کنم واسه پیدا کردن کلمه های بعدی و هر کلمه ای که میاد از قبلی دورتره، انگار که تو یه بی نهایت خال تاریک ولم کرده ن. که هی می رم جلو و پام به چیزی گیر نمی کنه اما هی صدای خش خش حرکت ناآشنایی رو می شنوم و هی قلبم قبل هر قدم می ریزه. که بعد هر خش خش به این فکر می کنم که شاید اگر این قدمو بر نمی داشتم، صدای خش خش الان از جای دورتری می اومد.
یه کلمه. یه کلمه می خوام که دورم بپیچه و پناهم بده. چیزی همون قدر دقیق که "جمعیت خاطر" بود.

   + شقایق ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :