شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

گاهی آدم باید با پدرش جدی حرف بزنه گویا.

هی گوش داد و هی گوش داد و هی گوش داد و تهش گفت: "می دونی؟ تو هیچ پخی نمی شی." تا حالا هم چین کلمه ای از دهنش نشنیده بودم، احتمالا گذاشته بود یه وقتی این همه به جا استفاده ش کنه که حیف نشه این همه بار سنگین زشتی که داره. گفت که روش حساب نکنم، هیچ جوره. بعد ادامه داد که امروزو یادم باشه، و چندین سال بعد بببینم که کی بهم گفت که دارم اشتباه می کنم.

خیله خب، آهای، همه تون، یادتون باشه پونزده اریبهشت هشادوهشت خورشیدی رو. و حواستون باشه که دوازده سال بعد امروزو یادم بیارین.

 

   + شقایق ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :