شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

منتظر همین یه نفر بوده تاکسی، تا می شینم حرکت می کنه. سرم درد می کنه و از همون اول چشمامو می بندم. یه جایی چشامو باز می کنم، یه چارراه مونده به خونه، یهو می بینم که ا َ، چقدر ابر، چقدر باد. "آقا پیاده می شم.". باد می پیچه تو شلوار مدرسه م و تا ته جونم می لرزه، کیفم سنگینه و با هر قدم تلوتلو می خورم. باد محکم می کوبه به سر ِ از درد انگار داغم و سرم یه رگ عظیم شده که حرکت خونو توش حس می کنم و یه نبض بزرگ داره که هربار می زنه فکر می کنم تمام خون دنیا تو سر من جمع شده و عین یه گونی پنبه ی خیس، سنگین شده. پشت چراغ قرمز می ایستم، تکیه داده به این میله هایی که گذاشتن موتور رد نشه، تمام وزنم رو یه پام. باد می زنه و من تو هوا به نوسان می افتم.    اما امکان هاتو نگیر... اون وقت یه بعدی می شی... چه ملال آور شده م... اگه یه وقتی اینو نخوای دیگه هیچی نداری، یهو می بینی که همه چیتو از دست داده ی... آره یه سالو از دست می دی الان... وقتی این همه دورت می کنه این وسطی لعنتی... عجله که نیست، دیر بهش می رسی اما به جاش از چند طرف... فکر نکنم این ارضات کنه، هدفی که برداشته ی پاسخ نیازت نیست... دلم تنگ شده...   چراغ سبز می شه و من که تلوتلو می خورم از باد و سنگینی کیف و سرگیجه و حالت تهوع، از چارراه رد می شم. سردمه و بارون هم شروع شده. دونه هاش می خورن به پیشونیم و گمونم درجا هم بخار می شن.

   + شقایق ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :