شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"چی می گی؟ باید پایه ی تخت رو اره کنیم و خاک اره ها رو هم قورت بدیم..."

از این که چیزی رو نتونم اصولا بدم میاد، طبیعیه خب. اما چیزی که برام غیرقابل تحمله اینه که چیزی رو اراده کنم و نتونم. تصمیم بگیرم و نشه. از شکست خوردن متنفرم.

بچه تر که بودم با بابام شطرنج بازی می کردیم. اوایل همه ش جوری بازی می کرد که من برنده شم و خب شطرنج بازی موردعلاقه م شده بود. یه کم که راه افتادم شروع کرد واقعی بازی کردن و به طبع من نمی تونستم ببرم دیگه. و بعد از اون تا حالا دیگه شطرنج بازی نکرده م و  اگه کسی بگه که بیا شطرنج واقعا تا ته جونم اذیت می شم. شطرنج، دیگه برای من یه چیز تموم شده ست.

خیلی ِ این ترس از انتخاب کردن هام از همین جا میاد. یه چیز دور از دسترس باشکوه رو‌، حداقل تو ذهنم، ترجیح می دم به یه دست خورده ی خراب شده. نمی دونم شاید واقعا ترجیح می دادم که هیچ وقت شطرنج بازی نمی کردم و الان وقتی اسم شطرنج می اومد با خودم می گفتم "همممم، شطرنج...‌ بازی باشکوهی به نطر میاد. شاید یه وقتی یاد بگیرم..." و ته دلم هم می بدونم که هیچ وقت قرار نیست یاد بگیرمش، اما به جاش همیشه همین طور باشکوه بمونه...

 

پ.ن. باشکوه... چی می خواد این کلمه ی لعنتی از جون من؟ که این طور شده معیار هر رویا و هر حرکتیم؟

   + شقایق ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :