شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

 

    هفده ساله بودم، هشتاد روز مانده به هجده سالگی، که کابوس ها شروع شدند. از درس و کار و ورزش و مهمانی و هر چیز دیگری زود خسته می شدم و بالاخره به تخت پناه می بردم. ساعت ها و ساعت ها دراز می کشیدم و فکر می کردم و خیال می بافتم، آخرش هم خوابم می برد. زیاد می خوابیدم آن روزها، گاهی چهارده ساعت. و از خواب که بیدار می شدم از قبل هم خسته تر بودم. ادامه ی افکار و رویاها، خواب هایم را هم آشفته می کرد.

    هجدهمین شبی بود که آن کابوس جدید دنباله دار را می دیدم. جایی بودم شبیه یک سرداب مرطوب. نوری کدر، کمرنگ، از سقف که گچش جا به جا ترک خورده بود می تابید. می تابید روی دیوارهای سیمانی که پر بودند از قطرات آب، مثل دانه های عرق روی صورت بیماری رنگ پریده. کف زمین را کاشی هایی پوشانده بود، لب پر، که رنگ سفیدشان به زردی می زد. انگار زردی رویشان کبره بسته بود و هر قدمم –اگر قدمی بر می داشتم- می توانست بخراشدش. اما من ایستاده بودم. تمام خواب ها را، کنار حوض کوچک و بی نهایت عمیق وسط سرداب ایستاده بودم و تنها کارم صحبت کردن با بچه های کوچکی بود که از بیرون می آمدند. متقاعدشان می کردم که بپرند توی آب شفاف حوض. هر شب کودکانی که پیشم می آمدند بیشتر می شدند؛ هر شب یکی بیشتر. و هیچ کدامشان، هیچ وقت از آب بیرون نیامدند.

    شب هجدهم بود. تا قبل از آن، همیشه صبح بیدار می شدم با خاطره ی ناخوشایندش که از ذهنم می گذشت. اما آن شب وسط کابوس ناگهان از خواب پریدم. تصویر آن دیوارهای عرق کرده و سرد، پررنگ تر از همیشه دور سرم می چرخید. چراغ کنار تخت را روشن کردم و با تردید نگاهی به چهار طرف اتاقم انداختم. تمام، دیوار بود و سفیدی دیوارها زیر گل های نارنجی روی زمینه ی کرم کاغذ دیواری گم شده بود. حتی بدون این که رویشان دست بکشم هم مطمئن بودم که خشکند. چشم هایم را بستم، سنگینی جزئیات به سرگیجه ام انداخته بود. خم شدم و کورمال کورمال زیر تخت را گشتم. کاغذی و مدادی پیدا کردم، بالا آمدم و چشم هایم را باز کردم. باید می نوشتم. تمام آن جزئیات را. شاید سرم کمی آرام  می گرفت.

    از فردای آن شب دیگر خبری از سرداب نبود. اتاقی بود شبیه مثلا دویست سال بعد اتاق خودم، در حالی که چندین زلزله و سیل را از سر گذرانده. کاغذدیواری دیگر تقریبا هیچ طرحی نداشت و گوشه اش ور آمده بود. قسمتی از سقف ریخته بود و تمام وسایل ،انگار که آشغال های انبار آهنی، یک گوشه روی هم تلنبار شده بودند. لای پنجره باز بود و سرمای تیزی به اتاق می وزید. کف زمین یکپارچه آب بود. کم و بیش راکد، مثل آب گندابراه های زیرزمینی، و تا زیر زانو می آمد. من در اتاق راه می رفتم، تقریبا بی هدف. و هر چند وقت یک بار در کمددیواری را باز می کردم، نوزادی از اعماق سیاهی اش به آغوشم می افتاد. کمی نوازشش می کردم، توی بغلم تابش می دادم و بعد خم می شدم و در آب کف اتاق می گذاشتمش. سرش را با دست زیر آب نگه می داشتم. فشار می دادم. بعد از چند دقیقه بیرون می آوردمش، لای پنجره را بازتر می کردم و رهایش می کردم. لای پنجره را دوباره می بستم. شب سی و هفتم این کابوس از خواب پریدم، خوشحالی "پس بالاخره تمام شد" دوامی نیاورد چون بلافاصله "پس چیز جدیدی سروع می شود" از ذهنم گذشت. و تمام وجودم از هراس این چیز جدید مبهم لرزید. مداد را، که دیگر هر شب روی پاتختی آماده بود، برداشتم و خط پریشانم دوباره تلاش کرد همه ی جزئیات را ثبت کند. نوشتن که تمام شد، انگار ذهنم سوراخ شده باشد، خالی خالی بودم. کاغذ را کنار چراغ گذاشتم و دوباره خوابیدم. کابوس جدید همان شب شروع شد.

    در مایع غلیظی غوطه ور بودم و دیوارهای اطرافم عضلانی بود. سقف و کفی نبود، در فضای کیسه مانندی دست و پا می زدم و خودم را به جنینی کوچک و لزج نزدیک می کردم. می گرفتمش، لبخندی به صورت پلاسیده اش می زدم و می بوسیدمش و بعد در دهانم می گذاشتم و قورتش می دادم. هر روز صبح که بیدار می شدم، می نوشتم. با تلاش جانکاهی تمام چیزهایی را که می توانستم می نوشتم و با هر کلمه عرق می ریختم. با اکراه از تختم پایین می آمدم و هر جا که می رفتم سعی می کردم هر چه زودتر دوباره به تختم برگردم. تمام دقایق روزهایم را آن کابوس اشباع کرده بود، دیگر حتی به سختی می توانستم با دیگران حرف بزنم. این وضعیت هم بیست و پنج روز طول کشید.

    صبح شب بیست و ششم دوباره از خواب بیدار شدم اما این بار با خاطره ی کابوسی جدید. غیرمنتظره بود، چون شب قبل حتی یک لحظه هم از خواب نپریده بودم. پلک هایم را به هم فشار دادم و سعی کردم کابوسم را مجسم کنم. درد زیر پلک هایم دوید و از همان جا منتشر شد، توی تمام تنم. و در همان حال تصاویر محوی از خودم که در فضای خاکستری رقیقی معلق بودم از جلوی چشمم گذشت و همه جا تا چشم کار می کرد همین خاکستری رقیق بود. چشم هایم را سریع باز کردم. پلک هایم، پیانی ام، گلویم، کف دست هایم و پاهایم ذق ذق می کرد. خواستم دوباره بخوابم اما در همین بیست و پنج روز گذشته به اندازه ی کافی از زندگی عقب افتاده بودم، دیگر نمی توانستم این وضع را ادامه بدهم. از همه ی اینها گذشته آن روز، روز تولدم بود. مجبور بودم تلفن های تبریک را جواب بدهم و شب هم احتمالا با شمع و کیک و چند کادو غافلگیر شوم. این شد که از تخت بلند شدم و رفتم که صبحانه بخورم.

 

    بعد از آن هر روز از خواب بیدار می شوم، سرخورده به خاطر دیشبی که هیچ جایش از خواب نپریده ام از تخت پایین می آیم. صبحانه می خورم و زندگی ام را پی  می گیرم.

    دیگر یادم نمی اید که چند ساله ام.

____

پ.ن. مال دو ماه پیشه تقریبا، هیچ فکر نکنین که من تازگیا می تونم چیزی بنویسم.

   + شقایق ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :