شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"گرگان" رو با خودنویس تازه جوهر پرشده بنویسین، خیس و رقیق.

بعد این شهر لعنتی، هی بارون می خوره و بوی بهارنارنج می ده هر نفسش. و من دوست دارم راه بیفتم از یه جاییش -از هر جاییش- به سمت هزارپیچ و گم  شم لا به لای بوی بهارنارنجش و بوی کبابای فلکه کریمیش. بین شیروونی های عزیزش و سفالای خیسش که لاشون سبز شده چیزی  و فکر کنم اگه سقف خونه م این سفالای سست بودن، هر لحظه م چه اضطراب بی دردسر و شیرینی داشت. و تو بی دغدغگی وسط راه -که هنوز کلی راه هست تا رسیدن و کلی هم از شروع گذشته و دیگه نه شور رسیدن اول هست و نه هیجان لحظه ی آخر- دستمو بکشم رو خیسی تمام دیوارایی که از کنارشون رد می شم که حتما از همون جنسین که دیوار نصفه شبانه ی دختر کبریت فروش بود و اون همه کبریتو تونست روشن کنه. و اصلا گم بشم تو خیابونای پر درخت نارنج و بیدش  و به هزارپیچم نرسم هیچ وقت.

   + شقایق ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :