شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بعد به من می گه تو چرا هیچ وقت از زندگی راضی نیستی.

-کلید که داری؟

-دارم.

-حتما یه چیزی بخور.

-باشه.

گوشی رو گذاشتم تو جیبم و با یه لبخند پهن مسیرم رو به سمت سوپرمارکت کج کردم. چند قطره بارون قدمام رو سر به هوا کردن، هرلحظه می خواستن برن به سمت یه قطره و بلافاصله قطره ی بعدی می اومد. قطره ها زیاد شدن و قدمام شاد و منظم. رسیدم و بعد درحالیکه کیسه ی خوراکیامو همراه کتابای جدیدم کنارم تاب می دادم، آروم پیچیدم طرف کوچه. یه جوری آروم که انگار تمام امروزو وقت دارم زیر اینا راه برم و به این فکر کنم که وقتی رسیدم خونه چه کار کنم. ته کوچه، کیسه ها رو زمین گذاشتم، کلیدم رو درآوردم و پیچوندمش تو قفل، با اوبین تلاش باز شد. کیسه هامو برداشتم و رفتم تو.  چراغ راهرو رو روشن نکردم، همون طور آروم پله ها رو بالا رفتم، کیسه هام هم کنارم.

خونه تاریک بود، و گرم. لباسای بیرون رو گذاشتم،پرت نه ها، گذاشتم رو تخت و swingle singers با صدای کم و نشستم به خوردن خوراکیام. حتما یه چیزی بخور... چه طوره که یه چیز واقعی هم بخورم! کتاب آشپزی بیرون میاد انگشتم رو لیستش حرکت می کنه می رسه به املت ها مکث می کنه ورق می خوره و... املت سیب!

بعد الان نشستم این جا و املت سیبم یه ذره ش مونده و گذاشتم واسه یه کم بعد که دوباره با ترشی غیرمنتظره ی سیب وسط طعم بی خاصیت تخم مرغ هیجان زده م کنه. صدای آهنگ زیاده الان و سر هر ضرب قاشقم تو بشقاب می لرزه و صدا می ده. و با وجود همه چی، زندگی به طرز دلگرم کننده ای خوب به نظر میاد... :)

   + شقایق ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :