شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

دفترمو ورق می زنم: طرح کتابخونه م، طرحای خونه م، طرح کلی ساختمون خانه ی ادبیات،... به همه ی بناهایی فکر می کنم که قراره ساخته شن. که قراره انسان رو در بر بگیرن، و آرومش کنن.مطمئنش کنن. به ادبیات هم. به انرژی ای که خانه ی ادبیات می بره هم. به این که آدم تهش باید انتخاب کنه هم. به سال دیگه ای که نمی خوام به تست کنکور بگذرونمش و می خوام اسپانیایی یاد بگیرم فکر می کنم. به مدرکی که نمی خوامش. به حرفای این و اون که نباید امکان رو آدم از خودش بگیره. به این که لعنت به امکان هم.

دفترمو ورق می زنم و به همه ی بناهایی فکر می کنم، که قرار بود ساخته بشن. به همه ی بناهایی که قرار بود انسان رو در بر بگیرن. و آرومش کنن.

 

 

پ.ن. نوشتن -اونم این جا- یعنی امضا. یعنی تموم. اصولا. مطمئن نیستم اما.

   + شقایق ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :