شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

صورتش رو نمی دیدم. نمی دونستم کیه حتی. تو یه خیابون خیس بودیم و  ویلنم تو  بغلم بود. روی زمین تکیه داده به پاهاش نشسته بودم و به صدای ویلنش گوش می دادم. آهنگ عجیبی بود.  بیش از حد بی طنین بود. یه نفر از ته خیابون می اومد. از همون اول هم به من خیره شده بود.  رسید به ما. هنوز دست برنداشته بود. داد زدم که چیه؟ چمه مگه؟ آروم گفت: "یه خاطره ی قدیمی..."  و سرش رو تکون داد و رفت.

بلند شدم. سوار یه ماشین شدم و دیوانه وار تو جاده ای که اون خیابون بهش می رسید رانندگی کردم. جاده رسید به خونه م. خونه م دراز بود. هرچی می رفتم به اون قسمتیش که می خواستم نمی رسیدم. یهو انگار سرم گیج رفت. احساس می کردم خونم به پاهام نمی رسه، نمی تونستم سرپا بمونم. نشستم. دراز کشیدم. یهو همه چی شروع کرد چرخیدن، شایدم من بودم که می چرخیدم. به هرحال دیگه جهتا رو تشخیص نمی دادم. سطح زمین رو هم. تو فضا غلت می زدم...

_____

همه ش تو یه چرت ده دقیقه ای.

   + شقایق ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :