شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

دستت را می گیرد و قدم های سرگردانت را می کشدت دنبال خودش. از انقلاب تا بلوار کشاورز؛ از بلوار کشاورز تا هرجا که خودش بخواهد. می نشاندت کنار خودش روی یکی از همین صندلی های سبز. صندلی های خیس سرد. سرش را نزدیک می آورد و زمزمه می کند: "به آسمان که این همه خاکستری است این روزها، نگاه نکن. به آدم هایی که نمی دانی این همه وقت با هم چه می گویند و چه طور حس هایشان این همه غلیظ است هم. سرت را پایین تر بیار. نه، پاهایشان را هم نباید ببینی. نباید ببینی که پاهای بی جفت هم دارند می دوند که به جایی برسند. پایین تر بیار. خوب است همین جا. حالا چشم هایت را ببند و فکر کن پیش پایت یک لایه ی کلفت برف دست نخورده است و توی کیفت یک لیوان قشنگ و شهد غلیظ مربای آلبالو. حالا چشم هایت را باز کن. لیوانت را پر از برف تازه کن و  رویش شهد غلیظ آلبالو بریز. جوری بخورش که سرمایش توی تمام وجودت ته نشین شود. باید خودت را تا ته این زمستان به هر سرمایی مقاوم کنی." بی عشقی، این ها را می گوید و همان موقع که داری یواش یواش برفت را می خوری، خودش را توی لیوانت جا می کند. یک لحظه حس می کنی چیز سردتری بلعیده ای ولی به هرحال باید خودت را تا ته این زمستان مقاوم کنی. لیوانت که خالی شد، می پرسی: "آخرش چی؟" و سرت را برای جواب بر میگردانی. تنها یی. لیوانت را می شکنی. با همان قدم های سرگردان، روی برف های له شده، به خانه بر می گردی.

   + شقایق ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :