شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

۴۰

؛اين يادداشت مال جمعه است؛

چيزی ننوشتم چون باور نمی کردم اين چيزا واقعی باشه. چون فکر می کردم نوشتن اين اتفاق يعنی تثبيت کردنش.اما امروز بعد از ۴۰ روزباورم شده. با ديدن اين همه آدم سياهپوش و اون همه اعلاميه که عکس بابابزرگم روشه باورم شده. الان می نويسم چون فکر می کنم راه ديگه ای ندارم.

می دونی بابابزرگ ديروز نبودی که وقتی واسه چهلمت اومدم تو خونه بخندی و بگی خوش اومدی شقايق گل. ولی عکست خنديد. چيزی نگفت اماخنديد مثل چهل روز پيش که رفت رو طاقچه. عکست ديگه هميشه اونجا می خنده...

آخرين باری که اونجا بودم دستمو محکم گرفتی ول نمی کردی. منم دستتو محکم تر گرفتم. خيلی آفتاب بود. گفتی گرمه بريم تو. رفتيم.  امروز ولی بارون از صبح می باره. منم می خوام ببارم اما نه پيش اين غريبه ها. اينا که اومدن واسه تسليت مثلا. غريبه ها برين بيرون می خوام بيشتر از اين ابرا ببارم...

پ.ن. راستی بابابزرگ چه خبر از خونه مادر و پدر بزرگه تو بهشت؟ ساختينش؟

   + شقایق ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :