شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

وداع

می دویم

چشم می بندیم

چشم را بر هرچه اندوه است می بندیم

باز هم می خندیم

 

همه هستند

همه در جاذبه وفق شناور هستند

آسمان آبی

فکر آبی

دوست آبی

آبی و آبی تر

دست ها در دست یکدیگر

روی لب آوای پر شر

تن خسته از اشک باران تر

 

می گشایم چشم هایم را

آبی آسمان کجاست؟

اشک های باران کجاست؟

نیستند: دور هستند!

چشم هایم باز

دست هایم روی قلب

لب گشودم:«الوداع!»

 

- این شعر روز آخر مدرسه ست بعد از یه ساعت زار زدن! نظر بدین!

   + شقایق ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :