شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

لابلای اشک های همیشگی ای که موقع رفتن ما از خونه شون می ریزه گفت: "نه خیر نمی شه الان برین. این شقایق این دفعه اصلا با من بازی نکرد. همه ش کتاب خوند. نمی شه برین." و با بیشترین نفرتی که از یه بچه ی پنج شش ساله بر میاد به کتابی که حتی تو کیفم هم نذاشته بودمش نگاه کرد که دلم خواست می شد همون جا بندازم کتابه رو تو جوب.

تف به من.

   + شقایق ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :