شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

همیشه فاتح

عنکبوت ها معمولا سخت به آدم نزدیک می شوند؛ یعنی به اصطلاح ما نجوشند. الکی با هر کی هر کی دوست نمی شوند. همین همیشه تحریکم می کرد که هر جور شده با آن ها رفیق شوم. این عنکبوت، آخری را، توی پارک دیدم؛ روی نیمکت. سیاه بود و کوچولو و بی نهایت معمولی. چیزی که وادارم کرد با او از در دوستی دربیایم، طرز راه رفتنش بود. چند سانتی متر سریع جلو می آمد، چند ثانیه مکث می کرد و بعد طوری که انگار از این که کسی راه رفتنش را ببیند می ترسد سریع چند سانتی متر دیگر جلو می آمد.
-اُه سلام کوچولو، نزدیک بود بشینم روت!
صورتم را نزدیک بردم. چند سانتی متر عقب رفت.
- وای نکنه از من می ترسی؟!
انگشتم را توی مسیرش گذاشتم. برگشت. به یک سمت دیگر رفت.
- نه، واقعا داری از من فرار می کنی انگار!
انگشتم را دوباره تو مسیرش قرار دادم. به انگشتم رسید، ایستاد. بر نگشت عقب ولی روی انگشتم هم نیامد.
- حالا وقتشه که با هم آشنا بشیم. خب، اسمت چیه؟
حرکت کوچکی کرد، انگار رو به عقب.
- نمی خوای اسمتو بگی. باشه، لازم نیست صدات کنم. می تونم هر وقت کارت داشتم بگم "هی". اصلا ببین، اگه خیلی با هم دوست بشیم لازم نیست حتی صدات کنم. هر وقت کارت داشته باشم خودت می فهمی، هوم؟
عنکبوت ها معمولا به این جا که می رسید، هر چقدر هم نجوش بودند، دست و پایشان را گم می کردند. من می فهمیدم. آن وقت آرام می آمدند روی انگشتم و می گذاشتند که من برایشان آواز بخوانم. این یکی اما، انگار از یک قماش دیگری بود. تکان نمی خورد از جایش.
- ببین، اگه با من دوست شی قول می دم برات کلی آواز بخونم. تازه، به آوازای تو هم گوش می دم. هیشکی به آواز عنکبوتا گوش نمی ده ها. محشر نیست؟
انگشتم را کمی جلوتر بردم. عنکبوت، وحشت زده تر از هر وقت دیگری، عقب رفت. بعد مسیرش را به سمت لبه ی نیمکت تغییر داد.
- هی لعنتی، کجا می ری؟
قبل از این که حرکتی به انگشتم بدهم، عنکبوت خودش را از لبه ی نیمکت پرت کرد پایین. بدون آن مکث های دوست داشتنی، سریع تر از همیشه اش، جلو رفت و از من و نیمکت دور شد.
- آره؟ این طوریاست؟!
حتی از جایم هم بلند نشدم؛ پایم را کمی جلو بردم و گذاشتم رویش. فشار دادم.

   + شقایق ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :