شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

بچه که بودم عادت داشتم خودمو شخصیت اصلی یه داستان قرار بدم و اتفاقای روزمره م رو واسه خودم تعریف کنم. صبح ها همیشه با چیزی شبیه این شروع می شدن: او با خواب آلودگی چشم هایش را مالید و به صورتش در آینه ی دستشویی نگاه کرد. و هم زمان خم می شدم به جلو تا خودمو بهتر ببینم.
امروز وقتی داشتم با خودم می گفتم: ناگهان دلش خواست ویلون بزند. و بلند می شدم که برم سمت ویلون، یاد این عادت بچگیم افتادم. 

یهو از این که هنوز هم خودمو واسه خودم روایت می کنم، به وجد اومدم...

   + شقایق ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :