شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

هه! اگه عرضه شو داری، بگیر!

نخ رو آزاد می کنم. می دوم. می افته. دوباره می دوم. نخ رو آزاد تر می کنم و چند دقیقه بعد، بادبادک من، بادبادک نارنجی من، بالاتر از همه ست. بالاتر از همه ی آدما، درختا، ساختمونا. بالاتر از همه ی بادبادکای دیگه. با هر تکونی که به نخش می دم، یه چرخ تو هوا می خوره و بعد بلند و باشکوه، تو هوا وا می ایسته.

هوا که تاریک می شه، می شینم رو زمین و نخش رو می ذارم زیر پام و به این فکر می کنم که بادبادکم سر یه قلاب ستاره گیریه که نخش زیر پای منه. نمی گردم دنبال ستاره ای که می خوام بگیرمش. هر ستاره ای رو که بهش گیر کنه، می تونم دوست داشته باشم...

_____

خواهش می کنم اگه نظرتون اینه که ستاره وقتی ستاره ست که دور باشه و نشه گرفتش و اینا، به من چیزی نگین. ستاره ی دور منو عصبانی می کنه این روزا. باید گرفتش و آورد روی زمین. باید دید که این چیزی که این قدر قشنگ برق می زنه از نزدیک چقدر زشته. اون وقته که باید با تمام وجود دوسش داشت.

   + شقایق ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :