شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود...

این شباخواب زیاد می بینم. و متاسفانه یا خوشبختانه کاملا هم وقتی بیدار می شم یادم هست که چی دیدم. دیشب چند تا از خوابایی که دیدم وحشتناک بد بود. یکی این که خواب دیدم یه جایی هستم که فقط خودم هستم و یه عالمه پینه دوز هستن. بعد من هی با ظرفای شیشه ای روی اینا رو می پوشونم. هی زیر شیشه این ور اون ور می رن. هی می خورن به هم. اما من هی بهشون پینه دوز اضافه می کنم و هی شیشه ی روشونو عوض می کنم و جاشون هی تنگ تر می شه. و هی بیشتر به هم می خورن. بعد می رم یه جایی و وقتی بر می گردم، همه ی پینه دوزا سوخته ن. صحنه ی وحشتناکی بود. یه عالمه پینه دوز سوخته ی قهوه ای و یه عالمه خاکستر شده زیر یه شیشه. ولی من بازم آزادشون نکردم. همون طوری نشستم و وول خوردنشون تو همو نگاه کردم.

یکی دیگه این که ما تو خواب یه خونه ی چوبی قدیمی ای داشتیم که از قرار معلوم مدت ها بود سراغش نرفته بودیم. و من تنها رفته بودم اون جا که برم تو. انگار قرار بود که کسایی هم اون تو باشن. و من هر کار می کردم در لعنتی باز نمی شد. رفتم عقب که با شتاب بیام جلو و ضربه بزنم اما وقتی رسیدم جلو  یه پوشش فلزی روی چوب در ظاهر شده بود و دیگه هیچ کاری نمی شد کرد.

و آخریش هم این که تو یه فضای باز عجیب که کفش سنگریزه و دور و برش درخت بود، من با یه عالمه آدم که نمی دونم کی بودن -و تو خواب می شناختمشون انگار- دنبال بازی می کردیم. و عجیب خواب این بود که من لخت بودم. و طوری که انگار خیلی عادی بود هی می دویدم و خیلی هم خوب فرار می کردم. و احمقانه این که اصرار داشتم که آخر بازی عکس یادگاری نندازیم.

تازه کلی خواب دیگه هم از اتفاقای عادی بود. این همه واسه یه شب زیاد نیست؟ فکر کنم مغزم در بیداری هیچ فعالیتی نمی کنه.  می شینم فقط هی پرش می کنم بیچاره تو خواب جبران می کنه.

حالا بیداریم رو صرف این می کنم که خودمو متقاعد کنم این خوابا به هیچی ربط ندارن.

   + شقایق ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :