شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

خونه پدر بزرگه

هميشه آرزوی يه خونه مادربزرگه واقعی رو داشتم. يهع خونه مادر بزرگه تو جايی بيرون از خيال. اما مامان بزرگی نداشتم. دلم خوش بود به خونه پدر بزرگه که اونم...

 بابابزرگ من از اون خونه قديمی لعنتی با اون حياط بزرگ و گلای شمدونيش متنفرم. همه جاش بوی خاطره ميده. بوی شمدونيايی مه کسی نيست تا به موهام بزنتشون...

بابابزرگم رفتی بهشت مامان بزرگو پيدا کن. اونجا با هم دوتايی يه خونه مادر و پدر بزرگه درست کنيد و همه بچه های بهشتو توش راه بدين. قول بده اين کارو بکنين تا بچه های بهشت بی خونه نمونن. قول بده...

                                    خداحافظ برای هميشه

پ.ن. دير بود واسه نوشتن اين. الان ۲۲ روز از اون روز شوم ميگذره. ولی انگار تو گلوم گير کرده بود و بايد می نوشتمشون.

   + شقایق ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :