شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

این که بلد نیستم حضور داشه باشم. اینه تمام مشکل. هستم؛ وجود دارم؛ اما حضور نه. تمام اون مدت وجود داشتن رو صرف خیالبافی راجع به این که چه اتفاقای محشری قراره بیفته می کنم به جای این که حل شم تو جریان. بعد خب اتفاق تموم می شه و من اصلا توش نبوده م. این طوری می شه که کارگاه برام می شه یه خاطره ی دور. که یزد می شه یه چیزی که خب خوش گذشت دور هم بودیم و نه چیز دیگه. که این روزای آخری که همه ازش حرف می زنن مثل همیشه می گذره. که چکاد هم می شه فقط یه چیزی واسه حرص خوردن.

میشه یکی پا شه این حضور داشتن رو به من یاد بده؟

   + شقایق ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :