شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"ما می تونیم" بله پس چی؟ D:

این متن زیر از وبلاگ ناهید(http://www.chupan.blogspot.com) کپی شده. دیدم من که اون روزو گند زدم بعدش به خودم و چیزی هم نمی شد بنویسم که بگه چقدر در اون ثانیه ها خوش بخت بودم در نتیجه این کپی کردن بهترین کار ممکنه!

"

سه شنبه، پروژه ی کلاس ادبیات، تقریبا اجرا شد. و کاملا موفق بود. من و شقایق و نیما و اخوان...

چی فکر می کردیم؟

بچه هایی که حوصله ی بحث ندارن.

بچه هایی که می خوان برای آزمون جامع درس بخونن

بچه هایی که ترجیح می دن وقتشون رو روی چیزی بذارن که تو کنکور/امتحان میاد

کلاسی که برای رسیدنش به اون چیزایی که می خوایم باید خیلی انرژی مصرف کنیم و وقت کم میاریم.

من حتی به بچه هایی که تیکه می ندازن و مسخره می کنن هم فکر کردم

و ما برای همه ی ایناف و حتی بد تر از اینا خودمون رو آماده کرده بودیم

چی شد؟

بچه هایی که تنها چیزیشون که اعصابمون رو خورد کرد دیر سر کلاس اومدنشون بود. که اون هم خیلی زود، با دیدن اولین عکس العمل فراموش شد.

بچه هایی که در هشتاد درصد زمان کلاس، صد در صد توجهشون رو داشتیم.

کلاس ساکت

و آدمایی که بحث می کنن. نظر می دن. حرف می زنن. و به چیزایی می رسن که ما حتی بهشون فکر نکرده بودیم

بچه هایی که از "کتیبه" لذت می برن و جرئت می کنن که بگن "اینجاش خیلییی خوبه" و دنبال دلیل نگردن

بچه هایی که ذوق می کنن از اتفاق های شعری

وقت یک دقیقه هم کم نیمد. و آخر کلاس، من و شقایق ، در حالی که دل تو دلمون نبود، یه شعر از نیما و یه شعر از اخوان خوندیم بدون اینکه اسمشون رو بگیم. باور کنین. که همه ی بچه ها درست تشخیص دادن. من و شقایق مردیم. کلاس جواب داده بود. و ما معلمین خوشبختی بودیم.

بعد از کلاس، دو نفر شخصا بهم گفتن که عالی بود. یکی از بچه ها ازم کتاب اخوان خواست (و دیدم که زنگ بعدی رو تو کتاب غرق بود) یکی دیگه بهمون گفت که بهترین کلاس ادبیات عمرش بوده....

کلاس که تموم شد، ثانیه ای شقایق و بغل کردم. و زدم بیرون. تو راهرو می دویدم....

"
و به هر ثانیه ایش که فکر می کنم به اندازه ی همون موقع احساس خوش بختی می کنم...

   + شقایق ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :