شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

لعنت به تو شقایق. لعنت. که حتی از یه سنجاق سینه ی مسخره هم نمی تونی نماد نسازی. که حالا که یه احمق گمش کرده مجبور می شی عین دیوونه ها بیفتی رو تخت و گریه کنی.

هی یه کم بی طرف تر نگاه کن. حق دارم من؛ کلاغ داشت اون. گوزنی داش که می خندید. درخت هایی که مداد بودن. مداد هایی که یه عالمه شکوفه داشتن. که شکوفه هاشون خوب بود. خوب. لعنتی! همون دنیایی بود که باید می بود. همونی که اون همه براش دست و پا زدم. از نمایشگاه مطبوعات خریده شده بود و قرار بود که مال من نباشه. بارها روی جیب مانتو مدرسه م بوده. و این "بارها" بارهای خیلی خاصی بودن. نگا کن! راست نمی گم؟

خب که چی؟ حالا گم شده. پیدا هم نمی شه. اه ببس کن. نمی خواد باز ربطش بدی به هزار تا چیز دیگه... اه باز که داری همین کارو می کنی احمق...

آره دارم همین کارو می کنم. دارم ربطش می دم . می بینی هم که خوب داره با همه چی جفت و جور می شه. دلیلش رو هم که خودت می دونی: "احمقم من."

 

پ.ن.  بیا، نمی شه دیگه. کلاس ادبیات ایده آل! آدم یه کم از خودش خوشش میاد و به خودش افتخار می کنه و احساس می کنه که می دونه چی می خواد و این مسخره بازیا بعد یهو تو یه همچین چیز مزخرفی گیر می کنه.

   + شقایق ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :